11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

درباره بلاگ
11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس
بایگانی

چه مدت زمان باید دختر 13 ساله ای صبر کند تا دردهایش درمان شود، 15 ساله چه طور؟ 18 ساله؟ 20 ساله؟ چه مدت باید منتظر کسی باشد که دردهایش را تسکین دهد، کسی که عمیقا بفهمد چه غمی دارد؟

.

29 ساله ام، نشسته ام کنار خود 13 ساله و 15 ساله و 18 ساله و بیست ساله ام، روشن تر از همیشه خودم را درتمام سالهای میبینم، احساسات خودم و رفتار دیگران را بهتر تحلیل میکنم، علت خوابهایم را 13 ساله و 15 ساله و 18 ساله ام میگویند، بغضشان میترکد و در آغوششان میگیرم، سالهای باید میگذشت، روزی باید میرسید که خودم، نه از سر دلتنگی و نارضایتی، فقط برای التیام دردهای من های گذشته ام آرزویی کنم. دعا کنم حتی که درمان منهای گذشته ام برسد، شاید اصل ایده سفر در زمان از همینجا بوده، رساندن درمانی که «من»ی در گذشته.

درد دل میکنم، من درک میکنم، من خوب گوش میکنم، خوب دلداری میدهم، اما درمانی ندارم، حتی من 29 ساله ام هم دوست دارد یک پایان خوش اتفاق بیافتد، یک پایان خوش هالیوودی، از آنها که ناگهان همه چیز خوب میشود، ناگهان ناممکن توسط قهرمان آمریکایی ممکن میشود، من 29 ساله ام حرفی از این رویای خوشش به 13 ساله ام نمیگوید، میخواهد منطقی و درست ماجرا را نگاه کند، فکر میکند یک روزی بالاخره همه چیز را میپذیرد و میگذرد.


زهرا صالحی‌نیا
۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۴۲

یا رفیق بی‌کلک


از صیاد که پیچیدیم سمت دولت، حاشیه پل چند پسرجوان در خلاف جهت خیابان در حال قدم زدن بودند، از مدرسه برمی‌گشتند. در صف آخرشان یکی از پسرها دست گذاشته‌بود روی شانه آن‌یکی، رفیقش سرش پائین بود، شاید اولین شکست عشقی‌اش را خورده‌بود یا بین هم‌کلاسی‌هایش کنف شده‌بود، یا...هزارویک دلیل هست برای اینچنین غمگین شدن پسر۱۵ یا ۱۶ ساله‌ای، ولی یک دلیل برای آرامش‌ش هست، همان دست رفیق که روی شانه‌اش است، رفیق خوب و با مرام و همراه که به وقتش دست بگذارد روی شانه و بگوید طوری نیست، این هم می‌گذرد.

مثل «رنجرو»ی تنهای‌تنهای‌تنها. 

فکر کردم برای پسرکم دعا کنم رفیق خوبی گیر بیاورد، رفیق خوبی بشود، رفیق داشتن مهم است، مطمئنن دستی که در زمان غصه‌هایش روی شانه‌اش است، همیشه دست من نیست، اصلا نمی‌شود که باشد، گاهی شانه ادم دست رفیق می‌خواهد و بعضی غم‌ها را فقط رفیق ادم می‌فهمد.

برای‌ت دعا می‌کنم..

یا رفیق من لا رفیق له...


*تصویر از گروه احرار

زهرا صالحی‌نیا
۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۲۲

جاهای خالی ِ من

از پوشک خریدن می‌ترسم، مدام پشت گوش می‌اندازم،، انگار که اگر پوشک بخرم همه چیز تمام می‌شود، باورم می‌شود که کودکی در راه دارم و لحظه‌ها و ساعت‌ها و روزهای زندگیم دیگر هیچ وقت، هیچ وقت و تا آخر عمرم و شاید تا بی‌انتها مانند قبل نمی‌شود، از پوشک خریدن می‌ترسم انگار حضورش را بیشتر نشان می‌دهد. لباس و اسباب‌بازی و تخت نیست که بامزه و قشنگ باشد، پوشک است، وسیله واقعی و لازم، زیبایی ندارد، بامزه نیست، باید مراقب باشی که چه مارکی می‌خری، چه سایزی، چه تعداد و همه اینها یعنی حمله هجوم مسئولیتی که ساده‌ترینش نسوختن پای‌ش است.

کتابها روی هم تلنبار شده، مفاهیمی که مادران می‌گویند  ومن نمی‌دانم دنیایی که به اندازه‌ای وسیع است که نمی‌دانم از کجایش شروع کنم و طفل معصومم که آرام آرام به آمدن نزدیک می‌شود و من با سرعتی چندبرابر می‌فهمم چه اندازه تهی هستم!

می‌خواهم در گروه‌های تلگرامی مادرانه بپرسم«راه حلی برای استرس‌های روزهای آخر ندارید؟ به جز خاکشیر و کاسنی خوردن و ساک جمع کردن و گلابی خوردن بعد از زایمان، راهی ندارید که مادر خوب و مطمئنی شوم؟ بدون اینکه خودم را مقایسه کنم و لای دستکاه پرس بگذارم و دکمه را بزنم، تمام زندگی‌م را مرور کنم ....»

نمی‌پرسم، از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم، فراموشکارم! انسان‌م و فراموشکار! سپرده بودمش دست کسی که بیشتر از من دوستش دارد و برایم عجیب است که کسی باشد بیشتر از من دوستش داشته باشد! 

حسادت مادرانه/زنانه‌ام شعله می‌کشد مقابل این عشق که با جدیت و تحکم به من یادآوری می‌کند که از من بیشتر می‌خواهدش، می‌خواهم مقاومت کنم، بغض کنم و اشک‌هایم آرام بریزد  وسر تکان دهم و انکار کنم، نمی‌توانم! زورش بیشتر است، عشق‌ش هم حتماً!

از خودم فرار می‌کنم، طفلکم را هم از خودم فراری می‌دهم، می‌سپارمش به او....

زهرا صالحی‌نیا

هرچه‌قدر هم خانم باردار خوشتیپی باشی و سعی کنی مرتب و منظم و خوش‌بو و خوش‌رنگ، همراه لبخند و چشمان پرفروغ باشی، وقتی می‌رسی به آخرهای ماه هشت و تصمیم می‌گیری ده دقیقه پیاده راه بروی، با سعی بر غلبه بر سرعت معمولت و یادآوری اینکه «من باید اروم‌تر راه برم که به هن‌هن نیافتم!» باز هم به خاطر پستی و بلندی پیاده‌رو و ویراژ رفتن از کنار سیگاری‌ها و ادم‌های پیچ شده در زمین و گربه‌ها و خودت که یکدفعه سرعت می‌گیری و و و باز هم رنگت می‌پرد، دور چشمانت سرخ می‌شود، لبخندت حالت زن‌های باردار چادر گلی فیلم‌فارسی‌ها را می‌گیرد و از میان لب‌هایت نفس سوت دار می‌کشی.

بعد به خودت که نگاه می‌کنی خنده‌ات می‌گیرد که چه‌قدر «منیژه» شدی و خودت خبر نداری.....



http://maman.blog.ir/

زهرا صالحی‌نیا
۱۹ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۲۳

مشهد ِ کوچک

کاظمین برای من مشهد ِ کوچک است، حرم امام رضایِ دنج و آرام، هردوباری که رفتم با خسته‌گی بود، اولین‌بار که کاظمین رسیدیم بی‌جا بودیم، بلاتکلیف، ایستاده‌بودم جلو حرم، مثل همان خیابان امام رضا که رد نگاه می‌رسد به گنبد طلا، آنجا هم رد نگاهم می‌رسید به دو گنبد طلا.

رو به گنبدهاگفتم: ما عادت به امام رضا داریم، نازپروده‌ایم، تحمل سختی نداریم....

خیلی عجیب نیست که هتل اپارتمان پیدا کردیم، نام‌ش هم امام رضا بود، حسابی هم خوابیدیم. صف‌های مارپیچ غذای نذری  بابرکت حرم کاظمین را هم تجربه کردیم. صبحی که با علی برای خرید صبحانه رفتیم هرکس می‌فهمید ایرانی هستیم سلامی به ما می‌سپرد که به امام رضا برسانیم.

باردوم زیارت‌مان اندازه یک نماز صبح بود، کیف دیدن صبح حرم را بردیم.

الان شدیدا دلم تنگ مشهد و کاظمین است، دلم ضعف می‌رود برای خوشحالی امروز امام رضا.

 اولین‌باری که کاظمین رفتم و زندگی‌نامه امام جواد را در حرم خواندم حال دلم خوش نبود، به رضا نرسیده‌بودم، راضی نبودم به رضای‌ش، دلم پی تپیدن و تکان‌های کودکی بود....

اگرچه روز شهادت جوادش دعای من را استجابت کرد، اما در حرم کاظمین دری به روی من باز کرد، به روی قلبم، رضا و آرامش، بخش سخت ماجرا را برایم آسان کرد، کمکم کرد بفهمم می‌شود از حلال‌ترین لذت دنیایی هم امتحان گرفت، می‌شود عمیق‌ترین مهرعالم را هم نادیده گرفت و تن داد به رضا!


زهرا صالحی‌نیا
۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۲۹

عاشقانه در 28 هفته و سه روز

امروز، خیابان ولیعصر، شمال به جنوب، دختری/زنی لبخندزنان، رها، پیاده‌رو را می‌دوید، چشمانش ناگهان ریز می‌شد و اشک می‌درخشید، در خلسه‌ای مستانه و لذت‌بخش فرو می‌رفت، هوای خنک صبح زمستانی را فرو می‌برد و به لبخندی فکر می‌کرد....

اولین لبخند پسرکم، انگار که کم‌کم مطمئن می‌شوم هستی! یک کیلو و دویست و بیست و پنج گرمی ِ من!




پ.ن:قبل‌تر گفته بودم از منشی بگیر تا دکتر که با روند بارداری و زایمان طرف است باید درک از این میزان ذوق داشته‌باشد، امروز یک مورد بالاتر از حد ایده‌آلم را هم دیدم، دکتر فاطمه مهتاب قربانی، از همان ابتدا که روی تخت خوابیدم تا سونوگرافی را شروع کند به حدی با انرژی و با اشتیاق بود که انگار خاله بچه است، اسم پسرک را پرسید، گفتم محمّد، تکرار کرد«آقا محمّد»قربان صدقه صورت تپل پسرک می‌رفت و از نحوه خوابیدنش می‌گفت، از شباهتش به من حتی!

چه‌قدر آدم‌هایی که شغل‌شان را دوست دارند، دوست دارم! 

پ.ن دوم:قشنگ‌ترین جمله همسرم این بود«۵ دیقه است دارم همینطوری نگاه میکنم و هیچی نمیتونم بگم» وقتی عکس سه بعدی صورت پسرک را فرستادم.



http://maman.blog.ir/

زهرا صالحی‌نیا
۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۱۲

ماجرای ِ فقط یک نیمروز ِ ما


1.

خانه موسی خیابانی را زدند، خیابانی هم کشته شد، نمای لانگ بود از یک کوچه در زمستان، درخت‌های لخت، قبل‌ترش صدای اذان ظهر هم می‌آمد، «ماجرای نیمروز» که ظاهر شد با خودم فکر کردم، کجا این صحنه را دیده‌ام؟ چه آشناست!

یادم به اولین باری که ماجرای شناسایی موسی خیابانی و زن اول مسعود رجوی را خواندم، افتاد، انگار که هرچه از داستان به یاد داشتم زنده شده بود، حتی پسر خردسال رجوی.

2.

اُمّت ما داستان‌ها با یک نیمروز دارند، نیمروزهای ماندگار، نیمروزهای زیبا که به یک اذان ختم می‌شود، از صبحی سرد تا ظهری آفتابی، از سرمای یک کوچه تا داغی یک دشت، امان از نیمروزهای ِ ما.

3.

جناب مهدویان، همین بس که کمال ِ عملیاتیت، رحیم‌ات با آنهمه بار بر شانه‌هایش، حامد و صادق و مسعودت، همه قهرمان‌هایت، اول مال ِ تو شدند تا ما به یادشان بیاوریم و دوباره دوست‌شان بداریم. دوست داشتن این قهرمان‌ها کار سختی نیست، بخش سخت ماجرا این است که بخواهی قهرمان بودنشان را اثبات کنی، تو اثبات‌شان کردی، بین مشت‌های کمال به منافق ِ کودک‌کش، بین لرزش صدای حامد و لبخند عاشقانه‌اش، بین کاربلدی عجیب ِ صادق، و رحیم، رحیم و تصمیم‌اش برای انتخاب میدان ِ جنگ سخت‌تر....

4.

دیده‌بان حاتمی‌کیا سال 67 ساخته‌شد. ظهور یک کارگردان! 

سالی که من متولد شدم، بعدها چندین و چندبار دیده‌بان را دیدم و به روزهای اکران ِ فیلم فکر کردم، نزدیک 30 سال گذشته، من در ظهور یک کارگردان نبودم، اما، شاید! سال‌ها بعد که پسرم از درخشش یک ماجرا بپرسد،سرآغاز یک دوران جدید، ماجرای یک نیمروز، لبخند بزنم، مطمئنش کنم که او هم دیده، اگرچه به خاطر نمی‌آورد...... 

زهرا صالحی‌نیا
۰۸ آبان ۹۵ ، ۰۰:۳۲

شتر ِغربالگری

شتر غربالگری دم جیب همه تازه بابا شده‌ها می‌خوابد، دم ِ جیب ما همین هفته پیش خوابید، دوم آبان، وقتی که چندماهی است قید دفترچه بیمه‌مان را زده‌ایم چه برسد به بیمه تکمیلی رویایی، ماجرا وقتی هیجان‌انگیزتر می‌شود که به لطف شرکت همسر، البته شرکت در حال خداحافظی چند ماهی است(بیشتر از آن چندماهی که قید دفترچه را زده‌ایم...) رنگ پول را ندیده‌ایم، بی‌انصافی نکرده‌باشم ماه پیش لطفی کردند و چیزکی واریز کردند، خدارا شکر ما که راضی هستیم و شاکر، تابه‌حال هم بی‌روزی نمانده‌ایم، چه برسد الان که خودمان برکت متحرک شده‌ایم و برکت‌پراکنی می‌کنیم، الحمدالله :-)

القصه، تمام روضه‌های قبلی بی‌فایده است، اشک درآرش اینجاست که اصلا غربالگری ربطی به بیمه ندارد، طبق تحقیقات ناقصم گویا ازمایش غیرضروری است(آیا لازم است شکلک سر کوفتن بر دیوار بگذارم؟!). 

یکشنبه صبح به لطف پلاک فردمان راهی ازمایشگاه نیلو شدیم، چند کوچه بالاتر از پارک ساعی، فرم پر کردیم، صدوهفده هزار تومان واریز کردیم، به سرعت به اتاق نمونه‌گیری رفتیم و مانند همه دفعات خون گرفتن از بنده در طول عمر بابرکتم رگ پیدا نشد، هر دو دست را سوراخ کردند و نشان به آن نشان که هنوز دست چپم کبود است و انگار که رگِ هوچی‌ام قصد دارد تمام ناراحتی‌اش را از سوراخ شدن تا اخر نه ما ادامه دهد. کارهای‌مان به سرعت پیش رفت، خوب پاسخ دادند، راهنمایی کردند و ما را فرستادند برای سونو NT.

سونو ان‌تی برای بررسی گردن کلفتی بچه، در واقع ضخامت پشت گردن جنین! و همچنین رؤیت گل روی استخوان بینی‌است.(مادرجان یعنی ما دو ادم گنده برای دیدن آن چند میلی‌متر استخوان دماغ چه زحمتی متحمل شدیم و چه ذوقی کردیم، من می‌دانم با تو اگر یک روزی‌روزگاری حرف از عمل دماغ بزنی دلبندم!)، فاکتورهای مورد ازمایش خون و همچنین اندازه‌گیری انجام شده در سونو جمیعا نشان می‌دهد جنین در محدوده خطر قرار دارد یا خیر.

ما محض احتیاط به مطب دکتر خودم رفتیم تا انجا سونو را انجام دهیم، متاسفانه نبود و راهی میدان نبردی شدیم به نام میدان ونک و خیابان افریقا، حدود یک ساعتی که من در انتظار نوبتم بودم همسرم با عشق افریقا را بالا می‌رفت و گاندی را پائین می‌آمد.

ابتدای ورودم به مرکز مثانه‌ام را خالی کردم و بعد یک پاکت آبمیوه شیرین خوردم،  سپس! ۲۶۸هزارتومان وجه از کارت مبارکمان به حساب مرکز سونوگرافی واریز نمودم، اصل سونو ان‌تی  ۱۸۰ هزارتومان است، دکترم گویا  علاوه بر گردن کلفتی و استخوان بینی، رؤیت پا و بندناف را هم نوشته بود. در برگه‌ای که از مرکز دادند بخشی تهدید و بخشی توضیح بود. برای غربالگری سه ماهه اول باید در هفته یازده تا انتهای هفته سیزده مراجعه کنید(من هفته دوازده بودم، طبق گفته دکتر.) مثانه باید خالی می‌بود، دیدن جنین بستگی به پوزیشن قرارگیری دارد برای همین زمان گرفتن این سونو طولانی است و ممکن است به چند جلسه بکشد، جنسیت در این هفته مشخص نمی‌شود، اگر سی‌دی می‌خواهید وجه را بپردازید و بعدا تحویل بگیرید، آبمیوه شیرین هم فراموش نشود.

ازنظر من دکترزنان، مسئول آزمایشگاه، دکترسونوگرافی، منتشی مطب، همه باید خوشحال باشند، حداقل درک این ذوق‌زده‌گی کوچک‌ترین کار آنهاست، توجیه اینکه من هزارمی هستم و برای‌شان تکراری شده هم بیهوده‌است، بخشی از وظیفه پزشکی‌ و کاری‌شان همین ذوق‌زده‌گی است. از توضیحاتم مشخص است که دکتر سونوگرافیست بسیار سرد و بداخلاق بودند، من تمام مدت لبخند داشتم و گاهی هم صدای خنده‌ام از دیدن حرکات سر و دست ِ نقطه چشمک‌زنم بالا می‌رفت. سرفه کردم تا تکان بخورد و تکان خورد، در آن بین دکتر به چربی شکمم هم لطفی کرد و گفت زیاد بودنش مانع دیدن خوب جنین می‌شود، من لبخند می‌زدم و محو تماشا بودم. نه ثانیه صدای قلب را برایم پخش کرد، دلم برای اینهمه تلاشش برای تپیدن ضعف رفت...

اندازه جنین کمتر از دوازده هفته بود، نزدیک یازده هفته و سه روز، جفت هم پائین بود، دکتر در آخر گفت که الان خیلی‌ از بیماری‌ها مشخص نیست غربالگری دوم بهتر تشخیص داده می‌شود.

خوب، فکر می‌کنید من لحظه‌ای مضطرب شدم یا لبخندم پرید؟ خیر! 

سونو را به آزمایشگاه خون بردیم، جوابش دوشنبه حاضر شد و من سشنبه نوبت ویزیت داشتم.دکترم برای اندازه جنین نگران نبود، گفت مسیر رشد را در سونوی بعدی تشخیص دقیق می‌دهیم، جفت هم خودش درست می‌شود، شکر خدا همه‌چیز خوب بود.


*عصر جمعه، نبض کوچک تو و ناگهان تپیدنت، منتظری عزیزکم؟؟؟!



http://maman.blog.ir/

زهرا صالحی‌نیا
۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۷:۰۹

فقط شش ماه نیست!

بس کن رباب سر به سر غم گذاشتی

اصلاً خیال کن که تو اصغر نداشتی....


ادامه می‌دهد، می‌رسد به لالایی و شش ماهه، رباب و شش ماهه‌اش!

انگار که برای رباب هم مانند باقی شش ماه بوده، انگار نه انگار که رباب از اولین جوانه‌های بودن علی لبخند زده و فکر کرده، به صورتش، به نرمی و بوی ِ تن‌اش، انگار نه انگار که چشم انتظار اولین تکان‌های علی بوده، در خواب و بیداری به یادش بوده و زمزمه کرده:«فرزندم! دلبندم!»

انگار که برای رباب هم شش ماه بوده، چونان دیگران، انگار نه که عمر مادری رباب بیشتر است، عمر بودنش با علی هم.....


این گریه‌ها برای تو اصغر نمی‌شود......



http://maman.blog.ir/

زهرا صالحی‌نیا

از وقتی مطمئن شدم که باردارم و به این فکر افتادم که هرچه در اطرافم هست و می‌گذرد تاثیری هرچند ناچیز و گاهی عمیق بر این نقطه چشمک زن ِ 34 میلیمتری می‌گذارد حواسم بیشتر جمع شده، اتاق و خانه و ساختمان و محله و شهر و اتوبوس و تاکسی و آدم‌ها! را بهتر و با دقت‌تر می‌بینم.(می‌خواستم بنویسم منتقدانه‌تر، بعدش مهربانانه‌تر بعدش ملتمسانه‌تر و بعدش....)

روز اول ِ بعد از علم  به حضور، از خانه که بیرون رفتم با پله‌برقی خاموش ایستگاه بی‌آرتی مواجه شدم، یاد تصویر داخل اتوبوس افتادم که در مورد اینکه اولویت نشستن بود، سالمندان، معلولان و افراد کم توان.

 تصویر کم توانش هم خانمی بود با بچه‌ای روی پایش، قبل‌تر هم تصویر را دوست نداشتم، شاید ترجمه بدی از اصطلاحی بوده، شاید منظورش این بوده که این‌ها بیشتر مستحق نشستن هستند....

حس کردم، من و سالمندان و معلولان و افراد کم‌توان با همدیگر زُل زده‌ایم به پله‌برقی‌ خاموش و فکر می‌کنیم حالا چه‌طور برویم بالا؟

زهرا صالحی‌نیا