11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

درباره بلاگ
11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس
بایگانی

۷۹ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

۱۲ ارديبهشت ۸۹ ، ۱۹:۳۴

من هم یکی مثل باقی*

 

اگر بغض ِ من گفتنی بود، دلم آسمان می‏شد!

 

اردیبهشت ِ خیس ِ من، انگار باید با بغض بیاید و برود..

 

 

تویه طالع همه انگاری یه کسی هست که باید بره

 

 

 

یه چیزی این وسط گم شده، مثل یه تیله که باید قِل می‏خورد میومد سمت ِ من ولی یکی اون بالا نگهش داشته تا نیاد، انگاری همیشه باید یه جایه قضیه اشکال داشته‏باشه!

 

 

 

خسته شدم! یکی بیاد من و از بین اینهمه حرف‏هایه تکراری و مزخرف و اذیتایه ریز و درشت بکشه بیرون!

 

 

من که آدم دپرسی نیستم، ولی تو یه پخ به من کن تا ببینی چه‏طوری واست آبغوره گیری را می‏ندازم! خسته شدم! یه جایه کار می‏لنگه!

 

*بعضی وقتا نمی‏خوای ولی به زور می‏خوان تورو تافته‏ی جدا بافته کنن!

زهرا صالحی‌نیا
۱۱ ارديبهشت ۸۹ ، ۰۱:۳۲

Title-less

 

 

10/2/89

تو نمی‏دانی، وقتی من هوائی‏تر میشوم، چه به روزه دلم میاید، تو نمی‏دانی وقتی عقلم ترکه به دست بالاسره دلم می‏نشیند، چه طور دل ِ بی‏نوایم از ترس به خود می‏لرزد و دعا دعا میکند تو بیایی و ترکه را از دست عقلم بگیری!

تو نمی‏دانی، چه قدر دلم برایت بال بال می‏زند!

نمی‏دانی، چه قدر سخت است چشم بازکنی و ببینی دچار شدی و هیچ راهی جز دچار ماندن نداری!

عزیزکم تو نمی‏دانی، همه‏ی ترسهایه عالم، باهم، یکجا، ریختن "تویه این دل ِ لامصب" یعنی چه!

تو نمی‏دانی، یک ثانیه، یعنی یک قرن و نمی‏دانی وقتی چند شصت تا از این یک قرن‏ها منتظره پاسخت می‏مانم یعنی چه!

تو نمی‏دانی، دلتنگیه دخترگونه‏ی من، نگاه منتظرم که به هرسو میچرخد محض خاطر دیدنت یعنی چه!

تو نم‏یدانی، خودخواهیه کودکانه‏ام، بابت زمانهایی که نادیده‏ام میگیری، یعنی چه!

تقصیر تو نیست عزیزکم، تقصیر ِ من است که زیادی به درگاهش التماس کردم و عاصیش کردم، شاید همین شد که تو را به من داد!

 

دلم شانه‏ات را می‏خواهد، محض تنها دو قطره اشک، کجائی؟!!

 

زهرا صالحی‌نیا
۳۱ فروردين ۸۹ ، ۱۸:۳۵

عـَزیزم مـن کوک هَـستـَم.

سلام

بشخصه آدمی هستم که دوست دارم خاطراتم و تعریف کنم، کلاً دوست دارم قصه‏گو باشم، و البته بیشتر ترجیح میدم از هر اتفاقی که برام میوفته، حتی خیلی کوچیکه‏اش، داستان بسازم.

 چند روز پیش یاد این قضیه افتادم که، همه‏ی بچگی‏هایه من تویه یه رویایه خیلی عمیق و بزرگ گذشته، برای این دارم این حرفها رو میزنم، چون دیشب، که داشتیم آلیس در سرزمین عجایب تیم برتون و با کیفیت پرده‏ای میدیدیم، یه گفتگویه جالبی_ از نظر ِ من_ بین ِ من و مامانم اتفاق افتاد.

من: من اصلاً منطق این آلیس و نمیفهمم، اونموقع‏ها هم که کارتونش و میداد نمیفهمیدم، که چی!

مامان: به خاطر ِ اینه که رویا منطق نداره.

من: خوب این آلیس واسه چی رفت از این رویاش؟!

مامان: بزرگ شده، رفت دیگه

من: وا! خوب چرا؟!!

مامان: آدم وقتی بزرگ میشه رویایهایه کودکیش یادش میره!

همون موقع که مامان این حرف و زد، با خودم گفتم، می‏نویسم که من یادم نرفته!

درسته رویاها هیچ منطقی ندارن، مثلاً محدثه نمی‏تونست درک کنه چرا رویایه من همیشه گم شدن تو جنگل و دریاست، یا چرا جواب ِ "می‏خوای بزرگ شدی، چیکاره بشی؟!" هایه من " فضانورد" بود یا من مثلاً اسب دارم و همه جنگل و نجات میدم، یعنی چی!

(ماشالله هزار ماشالله واسه خودم تارزانی بودم:دی)

اصلاً بحثم کودک درون و از این قرتی بازیا نیست، نمی‏خوام هم بگم "دوستان رویایه کودکی همه‏ی سرمایه ماست........." آدمایی مثل من زیاد هستن، که رویاهایه کودکیشون اگرچه تمام و کمال براورده نشده و هنوز یه خروار رویا دارن که حتی گفتنش یه عمر طول میکشه ولی هنوز واسشون زنده‏است.

 

پ.ن:باید باز هم متذکر بشم که من خونه نیستم، وقتی هم میرسم خونه یا پایه کارام هستم یا جنازه در خواب! ولی قول ِ قول ِ قول که همه رو یه جا میخونم! اصنه بر من واجبه!

فعلنه

زهرا صالحی‌نیا

_میام خونه، تورو میبینم...

دوباره حس کرد، سوار یکی از این چرخ و فلاک دوره گردا شده و اون داره تند تند می‏چرخوندش، با هرکلمه‏ی اون، انگاری با سرعت چرخ و فلک میومد پائین و دوباره می‏رفت بالا، دلش مثل همون وقتا که سوار ِ چرخ و فلک می‏شد، هوری می‏ریخت پائین، چشاش زُل زده بود به خودش تویه یه خونه‏ که نمی‏دونست کوچیکه یا بزرگه، زُل زده بود به خودش کنار اون! چرخ و فلک دوباره اومد پائین و رفت بالا!

_بسه!

وایساد، وسط ِ راه، بین ِ یه چرخ سریع، وایساد!

_تو بزرگترین اتفاق زندگیه منی!

ایستاد، بالایه بالا، چرخ و فلک و نگهداشت، چسبید به یکی از میله‏ها و زُل زد به لبخندش، خودش و سپرد، بی‏ترس، به اون، تا هرچه‏قدر دوست داره بچرخوندش! تو خیالش تکیه کرد به دستایه اون!

_اشتباه بود، بزرگترین اشتباه ِ من بود! بزرگترین اشتباه ِ اتفاقیه ِ من بود!

داشت باد میومد؟! کلمه‏ها فرار می‏کردن تا نرسن به گوشش، تا نیوفته از چرخ و فلک، تا از همه‏ی دنیا یه صدایه آخ نیاد، تا زُل زنه به خودش، که کز کرده یه گوشه، یه گوشه که گوشه نیست، نه سایبون داره نه دیوار، نه دوتا دست!

 

 

اصلاحیه: نویسنده بعد از اینکه تا چهارونیم صبح بیدار ماند، به این نتیجه رسید که گوشه بدون گوشه نمی‏شود، پس رو کرد به دخترک و کمی نصیحتش کرد تا یک تنه به قاضی نرود، بعد هم به چرخ و فلک سوار گفت، سعی کند کمتر خرکی چرخ و فلک را بچرخاند! و انها سال‏هایه سال با هم در خوشی و صفا زندگی کردند.

 

پ.ن:این فیلم و دیدید؟ Stranger Than Fiction یه بار هم شبکه یک ِ خودمون داد، همون فیلمه که آهنگ پایانیش شبیه تیتراژه اخبار ساعت نه ِ شبکه یکه :دی

راستش منم مثل نویسنده این کتاب به این نتیجه رسیدم، شخصیت بنده خدایه داستان گناه داره! اگرچه داستانکم یه شاهکار نیست ولی در عوض شیرینه!(اعتماد بنفس:دی)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زهرا صالحی‌نیا
۰۵ فروردين ۸۹ ، ۱۶:۰۲

بــِ پا رفیق!!!!

سلام

با افتخار می‏گم، آدمی نیستم که از کسی متنفر بشم، ولی اگه اگه اگه اگه از یکی بدم بیاد، مطمئن باشید یه دلیل خیلی محکمی داشته!! صبور نیستم، ولی در زمینه‏ی متنفر شدن، صبورم، در واقع منظورم اینه که، تحمل می‏کنم ولی وای به روزی که کاسه‏ی صبرم لبریز بشه!!

و البته مطمئن باشید، تنفرم فقط برای این نیست که طرف، به من، آزاری رسونده! اگه اینطور بود به راحتی می‏تونم ببخشمش! مطمئن باشید کسی که ازش متنفر می‏شم، یه کار ِ مزخرفی در حق یکی از اطرافیانم انجام داده!!!!

البته مواردی مثل نارفیقی کردن، استثناء هست! که البته اونم شرط و شروط ِ سختی داره، تا من به حد ِ تنفر برسم!

به طور خلاصه پستی نوشتم در تمجید از خود!!! :دی  ولی قصدم این نبود، بلکه می‏خواستم بگم، من از کسی متنفر نمی‏شم و ازش دوری نمی‏کنم مگر در موارد خاص!!!

پس بهتره اگه یه نفر فهمید ازش متنفر شدم و دوری می‏کنم، پا رو دمم نذاره!!! من آدم ِ به‏در نخوری می‏شم وقتی یکی پا رو دمم می‏ذاره و حتی حتی حتی به صورت نامحسوس میره رو اعصابم!!!

 

 

*فعلاً همین! دارم میرم عید دیدینی، برگشتم، به همه سر می‏زنم!

فعلنه!!

 

زهرا صالحی‌نیا
۰۱ فروردين ۸۹ ، ۱۲:۲۷

روزی روزگاری دختری!

سال ِ نو مبارک، امیدوارم سال ِ خیلی خیلی خیلی خوبی داشته‏باشید، الان که هشتاد و هشت رفته، احساس می‏کنم سال ِ آنچنان بدی هم نبوده که هیچ، سال ِ خوبی هم بوده. (نقطه)

.

.

.

مهدیه داره برام فروغ می‏خونه: کسی می‏آید، کسی می‏آید .....

من با ریا و بی‏ریا می‏دونم که امسال م‏ی‏آ‏ی‏د

.

.

.

                                            و خدایی که در این نزدیکی است!

.

.

.

من پابه‏پای* غم می‏آمدم و بال گرفته بودم و بلند بلند پرواز می‏کردم، ولی انگار، پیش از آنکه من ِ لجوج ِ خسته از این پرواز چیزی بگویم، او درد ِ بال‏هایم را حس کرده‏بود!

"هنوز هم نمی‏دانم تو جواب کدام دعا و کدام کار خیر ِ نکرده‏ی منی؟!! استجاب ِ به‏هنگام ِ یک دعای ِ قدیمی هستی! تو گویی طلسمی داری به قدمت ِ تمام قرونی که یک زن  _ تمام زنان_ خلق شده‏اند! چشمان ِ تو به اندازه‏ی اولین مرد برای اولین زن ِ این زمین! نه! به اندازه‏ی اولین مرد برای اولین زن ِ این دنیایی که من سر و ته‏اش را نمی‏شناسم و ندیدم ، حس ِ کمیابی داری که انگار ی چشمان ِ هیچ مردی، از ابتدای خلقت تا به حال نداشته! "

.

.

.

""نخستین شب را به خاطر بیاور، من را، به بند نگاهت کشیدی و خودت آهسته لبخند زدی!

فعلاً همین!""

 

 

پیوست:من امشب همه‏ی پست‏هایی که زدید و نخوندم یا نظر ندادم و می‏خونم و نظر می‏دم!!! اینجا نوشتم که بمونم تو رودروایسیه خودم حتی!!!

*به خاطر ِ پست یک عدد تخریب‏چی! :)

 

 

 فردای ِ پست نوشت: من دیشب خوابم برد!!!

 

زهرا صالحی‌نیا

سلام

طبیعتاً من باید بهاریه بنویسم و یه چیزی مثل سال ِ پیش، ولی خوب فعلاً هیچی به ذهنم نمیرسه و من از همه‏ی اونایی که خیلی وقته دارن میان اینجا و دم ِ بهار یه سراغی از من نگرفتن، کلی گلایه دارم! خوب که چی؟؟!

اصلاً یادتون هست من سال پیش واسه بهار یه کاری کردم؟! تازه این جناب ِ آدم هم که نبود دوباره معرفی کتاب بذاره! هیچی‏که‏هیچی؟!!!!!

یعنی دریغ از یه بهاریه! یا یه چیزی مثل بازی که همدیگه رو دعوت کنیم و دم ِ بهاری کلی بخندیم!

باشه حالا! ولی کلاً الان که اتاقم تمیز و مرتب شده و من در اتاقی تغییر داده‏شده نشستم و این خطوط و مینویسم کلی حرف دارم که نمیدونم چه طوری بزنم!

خوب در واقع سال 88، سال ِ عجیبی بود، برای خانواده‏ی ما که پر از حادثه بود(مثل ایران!) در مورد خوب و بد بودنش نمی‏تونم نظر بدم، چون معلوم نیست اونی که حول حالنا می‏کنه، به قول فاطمه چه طوری حال می‏کرده، که اونطور حال ِ ما رو رقم زد، ولی برای ِ من کلی اتفاق خوب افتاد و چه با ریا چه بی‏ریا، اگه به من یکی باشه بهترینش شلمچه  بود و خاکش!

(اینم اینجا بگم، بعد از برگشتن از جنوب و تعریف‏هایی که راوی کاروان برامون کرد که الحق محشر بود و بیشتر به خاطر اینکه خودش هم در اون مکانها در زمان جنگ حضور داشته حرفاش مستند بود و فقط برای اشک در آوردن از ما حرف نمی‏زد، باعث شد گوش شیطون کر یه تکونی به خودم بدم، البته فک نکنید تکون ِ شدیدی بودا! نُچ! در حد خیلی خیلی کمی، و باورش سخته که منی که عاشق ِ آژانس‏ِشیشه‏ای بودم،همون اول کاری به حدی اعصابم بهم ریخت که تلویزیون و خاموش کردم و رفتم تو غار تنهائیم!

به قول راوی ِ کاروان: برای شهیدا نباید گریه کرد، گریه نمی‏خوان، اینا قهرمانن!

الحق هم قهرمانن!

 

 

بعد تو بگیر به خیال ِ من، شهید یه چیزیه خیلی مقدس و بعدتر من سختمه، به خاطر ِ همون خیاله، که رو هرکسی، حالا باز هم تو بگیر هرچه‏قدر خوب، اسم شهید و بذارم!

همین!

 

 

زهرا، یک بسیجی ِ تازه تاسیس!

 

 

*بشخصه افتخار میکنم به خودم بابت این اعتراف، اونهم تویه این مجازآبادی که به گند کشیده شده! گند!

 

 

 

 

کاروان ما زودتر از باقی کاروان‏ها رفت و مکان‏هایی را در زمان‏هایی دید که، نصیب هیچ‏کس نشده‏بود!

فکّه آوینی، قتلگاه، غروب ِ جمعه!

بوی عطش می‏داد قتلگاه!

شلمچه، شلمچه، شلمچه!

دل ِ من مانده در شلمچه!

 

"یکی من و برگردونه اونجا، دلم و جا گذاشتم مسلمونا! دلم و جا گذاشتم!"

 

 

زهرا صالحی‌نیا

سلام

دیشب نفیسه،وقتی داشتیم چت آخر ِ شبمون و می‏کردیم،بهم گفت چرا پست جدید نمی‏ذارم و من به فکر این نوشته‏ام افتادم و باز نشستم از اول خوندمش و یکم ویرایشش کردم،نوشته‏ی طولانی شده، ولی راستش این نوشته یه جورایی یکی از "فانتزی"های ذهن ِ منه و خیلی دلم می‏خواست یه همچین جایی زندگی می‏کردم، من البته به همه‏ی شما حق می‏دم نخونید و همینجوری رد بشید، چون زیاده! خودمم می‏دونم، پس اصلنه عذاب‏وجدان نگیرید و راحت در صورت ترس از دیدن پست به این بلندی صفحه را بسته و به وبلاگ‏هایی مانند همین وتین ِ من که یعنی یه رگی که بزنیش فاتحه‏ات خونده‏است مراجعه کنید و تا حظ_هظ_حز_هز_حض_هض (هاهاها!تقلیدی از نویسنده مین و خمپاره و ...) وافری بابت پست نُقلیشون ببرید!

یا توصیه می‏کنم برید چادرنشین،که اصنه دیگه نمی‏خواد نظر بدید،بسته رفته،راحت،برید وا کنید یه دوتا حدیث روز یاد بگیرید بیاید!

راستی اینهم بگم یه خیرندیده‏ای لینک قبلیه وبلاگ ِ من و تصاحب کرده،منم مدام به آی‏دی ٍ لعنتیش پی‏ام میدم ولی جوابی دریافت نمی‏کنم! به مولا قسم! اگه جوابم و نده و آدرس ِ من و پس نده، بعد خودم بفهمم کیه، با دهانش آن کنم که شهرداری هر دوهفته درمیون با کف کوچه‏مون می‏کنه! حالا از ما گفتن!

 

راستی خدمتتون عرض کنم که گوشی ه عزیزم،تویه قطار از دستم افتاد و پرت شد بیرون،در مجموع تـِرکید رفت،لطفاً اگرکسی به من SMS میزنه با نام باشه که بشناسم، البته ناگفته نماند :دی که من یه کپی از شماره‏ها دارم ولی فعلاً چون گوشی عاریه‏ایه نمی‏خوام بریزم توش،پس فعلنه ماجرا به همین منوال است!

 

جالب بود نه؟!

ادامه‏ی پست در ادامه مطلب!

 

 

زهرا صالحی‌نیا
۰۵ اسفند ۸۸ ، ۰۱:۲۳

صندلی لهستانی

من انسان خیلی خیلی خوشبختی هستم،اینقدر خوشبخت که صاحب چیزهایی میشم،که گاهی لیاقتشون و ندارم.این خوشبختی من از داشتن چیزهای ِ خیلی بزرگ ناشی نمی‏شه بلکه،از داشتن چیزهاییه که آرزو داشتم و حالا دارم.

قبل از اینکه رشته ی فناوری‏اطلاعات قبول بشم،فکر می‏کردم باید صنایع یا معماری بخونم،ولی الان می‏فهمم،من از اول هم برای این رشته ساخته شده‏بودم و دوستش هم داشتم،حتی با وجود اینکه دانشگاه آنچنان عالی قبول نشدم،ولی دوستش دارم،چون افرادی و تویه همون دانشگاه دیدم و شناختم که شاید اگر مسیر زندگیم جور دیگه‏ای بود از داشتنشون محروم می‏شدم،حتی جاده‏ی تهران تا دماوند هم چیزی بود که من همیشه آرزو داشتم،جاده‏ای نه زیاد طولانی و نه زیاد کوتاه!

اینها همه‏ی خواسته‏هاییه که من می‏خواستم و نمی‏دونستم،و همیشه کسی بود که بهتر از من بدونه! من این بهتر دونستن و درک کردم،مخصوصاً به خاطر اتفاقاتی که این مدت برام افتاد و همه‏ی برنامه‏هایی که چیده بودیم و بهم زد،و البته از نظر من همون بهتر که بهم زد!

اینکه کسی باشه که بهتر از تو بدونه و بهترین و جلویه پات قرار بده،خوبه،و خوب‏تر از اون ایمان داشتن به این حضوره!

من به این حضور ایمان دارم!و امیدوارم همیشه این ایمان و حفظ کنم!

 

""""

 

                         تا تو مراد من دهی ، کشته مرا فراق تو

                         عزیز ِ دل ِ من!امامتت مبارک!

                                                                                

                                                                                                                          """

 

*این‏بار که به سراغ من آمدی،با یک کتاب شعر بیا! ترجیحاً پر از غزل‏های عاشقانه و توصیف‏های زیبا!اصلاً شاملو بیاور،بعد بیا با هم پناه ببریم به دو صندلی لهستانی در کنج یک کافه‏ی دنج!

می‏دانم،عجیب است،من ِ همیشه فراری از کافه‏ها هوس کافه کرده‏ام،ولی اینبار بیا یک کافه‏ی دنج با نوری کم پیدا کنیم و میان بوی قهوه و سیگاری که همیشه در کافه‏ها هست،گم شویم،من قول می‏دهم برایت یکی از حکایت‏های مستور را بخوانم،یا حتی یکی از سیاه مشق‏هایم را که توئه دیوانه دوستشان می‏داری!

فقط بیا!حتی اگر شده،بدون یک کتاب شعر،پر از غزل‏های عاشقانه و توصیف‏های زیبا!

 

 

 


 

**کانال‏هارو می‏چرخوندم،زدم دو،خانم روانشناس بالینی می‏گفت:خیانت یعنی همه‏ی اون رابطه‏ای که نمی‏تونی به شریک ِزندگیت بگی!

راس می‏گفت!

***داستان افتادن گوشیم از دستم توی قطار ِ در حال حرکت و لیز خوردنش و افتادنش از سوراخ بین دوتا واگن و.... مفصّله!

بعداً تعریف می‏کنم!

*4x آیا می‏دونستید من یه وبلاگ‏داره بسیار متعهدم!به تمام بازدیدکنندگانم سر می‏زنم،پست‏های نخوندشون و می‏خونم و تمام نظرات و هم پاسخ می‏دم! اینطور آدمی هستم!

*5x دلم می‏خواد توسل کنم،بسپرم خودم و تو و زندگیمون و بهش و آروم لبخند بزنم،دلم می‏خواد با هم توسل کنیم،به نظرم دوای ِ همه‏ی این نگرانی‏ها،همون توسله!

*6x اینجا رو دوست دارم،هم به خاطره پستاش هم آهنگش!

راستی یادم بندازید در مورد گوگل‏ریدر مقاله‏ای که خیلی وقته می‏خواستم بذارم و بذارم! می‏خوام ثابت کنم اگه کامنت نمی‏ذارم این معنارو نمی‏ده که نمی‏خونمتون.

 

یاعلی

 

 

زهرا صالحی‌نیا
۲۷ بهمن ۸۸ ، ۱۷:۵۶

انگاری ما آنجا بودیم/نبودیم

قرار شد بچه‏ها رو از اون آخر جمع کنم و بیارم سمت اتوبوس،هوا تاریک شده بود،خورشید رسماً غروب کرده بود،نماز ِ شکسته رو هم خونده بودن و ما هنوز اونجا بودیم،بچه ها پخش شده بودن و ما فقط نقطه‏های ِ سیاهی می‏دیدیم که باید یکی‎یکی سراغشون بریم و چادر و از روی ِ صورتشون کنار بزنیم و بگیم راه بیوفتن سمت اتوبوس،فقط یکم سخت بود گفتن ِ این حرف و فکر کنم سخت‏تر راه رفتن بود،انگاری سرب بسته باشن به پاهات،وزنم اونقدر زیاد شده بود که جای ِ قدم‏هام حسابی روی ِ اون خاک و گل می‏موند.

دست انداختم دور شونش و آروم گفتم:عزیزم،خانومم،پاشو بریم،تاریک شده،دیره!

نگام نکرد،فقط گفت باشه و چادرش و کشید رویه سرش و سجده رفت،بعد من هیچی نمی‏دیدیم،حتی یادم رفته بود دیر شده و باید بچه‏ها رو جمع کنیم،فقط یادمه بلندبلند گریه می‏کردیم،خاک و چنگ می‏زدیم و گریه می‏کردیم،بعد انگاری همه‏ی اون صحرا شدن گریه و یه عالمه آهنربا که مارو تویه اون تاریکی شب چسبونده بود به خاک.

داد زد "یاحسین" و ...

خوب غروب بود،اذان هم که گفته بود،فقط همه‏ی اون صحرا پر بود از نقطه‏های سیاهی که هرکدوم یه جا پناه گرفته‏بودن و خاک و چنگ می‏زدن،انگاری اون وسطا یه چیزی،آتیش گرفته بود،انگاری خیمه‏ی دل یه سری آتیش گرفته بود و همه‏ی اون صحرای ِتاریک و روشن کرده بود،انگاری دل یه سری گم‏شده بود میون خاک‏ا و گل‏ای اون صحرا و یکی باید پیداشون می‏کرد!انگاری یکی مدام می‏گفت "یازینب"

 

غروب بود،به وقت شلمچه!

 

 

زهرا صالحی‌نیا