11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

درباره بلاگ
11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس
بایگانی

۷۹ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

۲۳ خرداد ۹۰ ، ۰۵:۲۰

حالا

مامان می‌گفت برای جهاز، حداقل یک ویترین کوچک بخریم!

من ویترین، حتی کوچکش رو هم دوست نداشتم.

خاله تعجب کرده‌بود که من ویترین نمی‌خواهم.

دوستم برایم شاخ درآورده بود.

به نظر ِ من یه معادله ساده‌است، الان که خونه‌مون کوچکه یه ویترین کوچک می‌گیرم، دوروز دیگه که بزرگتر شد، ویترین بزرگتر.....

بعضی چیزهارو نباید اجازه بدم رشد کنه، می‌فهمید چیمی‌گم؟!

باید خفه‌شون کرد.

 

زهرا صالحی‌نیا
۱۸ خرداد ۹۰ ، ۱۹:۰۸

وقتی می‌خندی*

همسر ِ من، همه وقت‌هایی که ناراحتش می‌کنم سکوت نمی‌کنه! همسر ِ من گاهی عصبانی می‌شه، گاهی با من دعوا می‌کنه، گاهی مثل همه‌ی آدم‌ها بی‌منطق می‌شه......

 

همسر ِ من به خیلی چیزهای ِ فراموش شده هنوز پایبنده، همسر ِ من دروغ نمی‌گه، حلال و حرامش قاطی نمی‌شه، همسر ِ من نماز می‌خونه، حتی اگر گاهی اول وقت نباشه، همسر ِ من روزه می‌گیره، حتی اگر هوا خیلی گرم باشه، همسر ِ من آسایش همسرش از همه‌چیز براش مهمتره! همسر ِ من بدون درخواست ِ پاداش محبت می‌کنه، همسر ِ من در مقابل حرف ِ حق سکوت می‌کنه، همسر ِ من برای زندگی ِ خودش و همسرش تلاش می‌کنه، همسر ِ من تازه 24 ساله شده، همسر ِ من با تمام ِ تمام ِ تمام ِ مردهای ِ عالم فرق می‌کنه!

همسر ِ من قابل اعتماده، همسر ِ من تکیه‌گاهه، همسر ِ من جزء مردهایی هست که نسلشون در حال اتقراضه!

همسر ِ من، بهترین همراه برای زندگی ِ خوب در اینجا و ساختن خانه‌ای آسوده در دنیای ِ دیگه‌است!

 

خیلی چیزها این روزها فراموش شده، زن و مرد مایه آرامش همدیگه قرار بود باشند، نه وسیله برای پخت غذا و ساخت خونه و خرید ماشین و....

علی ِ مایه آرامش ِ من، تکیه‌گاه ِ من، همسر ِ من، عزیز ِ دل ِ من هست....

 

تولدت مبارک علی ِ من

 

* همه دنیا می‌خنده.....

 

زهرا صالحی‌نیا
۱۲ خرداد ۹۰ ، ۰۱:۵۷

در همین حوالی

امروز همه فامیل همسر، مرند رفتند، برای چهلم مادربزگ(آبا) و من نرفتم!

دقیقاً نمی‌دونم چرا نرفتم؟!

احساس می‌کنم دقیقاً حتی نمی‌دونم قراره چی‌کار کنم؟!

تغییراتی که داره به سرعت در زندگیم ایجاد می‌شه، حتی اجازه نمی‌ده کمی فکرکنم و خودم رو با این تغییرات تطابق بدم!

یکی از دوستان نزدیکم تازه نامزد کرده، البته خیلی شک داشت و خیلی سخت جواب بله داد، زمانی که من هم می‌خواستم جواب بله بدم، یادم نمی‌آد اینقدر برام سخت بود یا نه!

فقط یادمه صبح روز بعله‌برون، که با بابام رفته‌بودیم باغ گل، گل بخریم، مدام با خودم می‌گفتم:من باید تا اخر عمرم با علی زندگی کنم؟! خدایا من به این فکرکرده بودم؟! نکرده بودم؟! ای وای! خوب باید الان فکر کنم که! فکر کنم فکر کنم! نمی‌تونم فکرکنم که! اصلاً بهم بزنم؟! فکر کنم؟!

الان براتون این سوال پیش می‌آد که چه‌طور جزئیات فکرم رو خاطرم هست، در جواب باید بگم، علاوه بر اینکه من حافظه قوی دارم، اگر شما هم یه روزی انشالله خواستید ازدواج کنید، این مسائل خوب خاطرتون می‌مونه!

تمام افکار ِ من، به همین حد پُر از استرس و خنده‌دار بود! هروقت یاد اون لحظه‌ها می‌افتم و اینکه مدام با خودم می‌گفتم: خوب حالا فکرمی‌کنم! فکرکن!فکر کن..... نه نمی‌تونم....

خندم می‌گیره به این جملات ِ سراسر کمدیی که اون لحظه در ذهن من در جریان بود!

با توجه به متن ِ من، 100% یقین پیدا کردید که فکر ِ بنده به هیچ‌وجه متمرکز نیست!

 

تصمیم گرفتم دوباره با جدیت بنویسم، خیلی تصمیم‌های دیگه هم گرفتم، اینکه دوباره سعی کنم هدف‌های زندگیم رو پیدا کنم، یه زمانی با علاقه تمام کاری روی انجام می‌دادم، الان مدت طولانی هست که سمت هیچ‌کار مستمر و هدفمندی نرفتم!

مدام به این فکر می‌کنم که تا به حال هیچ‌جا کار نکردم، تا به حال 10 تومان پول، در نیاوردم، خیلی کارهای دیگه انجام دادم، ولی احساس می‌کنم، میخم به هیچ زمینی سفت نشده، انگار سرگردونم توی هوا!

 

 

زهرا صالحی‌نیا
۱۰ خرداد ۹۰ ، ۰۲:۳۵

تــَق

 

تعداد خوانندگان اینجا، شاید کمتر از انگشتان یک دست شده‌باشد! برای همین راحت می‌نویسم!

نمی‌دانم، کجا در مورد حبابی خواندم که در درون آدم بزرگ می‌شود، شاید هم خودم در زمان‌هایی که خیلی فیلسوف و مخ‌مشنگ شده‌بودم، چنین چیزی نوشته‌ام!

در هر حال، حبابی در درون من هست که در حال بزرگ شدن است، غصه و ناراحتی نیست، احتمال حباب شادی هم که از اول رد است، چون خیلی کم پیش می‌آید، آدم‎ها به شرح خوشحالیشان با چنین مقدمه‌چینی فاخری بپردازند! حالا شما حساب کنید، من چه‌قدر وقت گذاشتم تا نیم‌فاصله‌های سطر اول را رعایت کنم و هیچ غلطی نداشته‌باشم!

پس حباب ِ شادی نیست!

انسان‌ها وقتی تنها هستند، یک جائی_حالا هر کجا_ برای خودشان دست و پا می‌کنند تا درونش فرو بروند، خیلی قبل‌تر از من هم انگار واژه‌ی غارتنهائی اختراع شده!

خوب! انسان‌ها می‌روند در غار تنهائی، دقت کنید! می‌روند! نمی‌مانند، رفتن یعنی بازگشتی دارد، چه زود و چه دیر، ولی ماندن یعنی ماندن!

یک وقتهایی غار تنهائی بعضی‌ها سوار کولشان می‌شود و همه‌جا دنبالشان می‌آید، یعنی با آن‌ها می‌آید! چون تمام مدت، آن آدم‌ها در غار هستند، و در واقع، غار به صورت متحرک با آن‌هاست!

این قضیه حباب ِ من هم همانطور است، فقط مشکل اینجاست که من درونش نیستم، او درون من است، انگار یک محدوده‌ی خلاء در، درون من در حال رشد است!

[همین الان صدای رعد و برق آمد، راس ساعت 2:15 دقیقه صبح]

به این فکر می‌کنم، که کسانی که این نوشته را می‌خوانند، پیش خودشان در مورد من چه می‌گویند؟!

می‌گویند: این دختره کی می‌فهمه خربزه آبه؟! کی گشنگی می‌کشه که حباب ِ خلاء از سرش بپره؟! کی غم نون می‌خوره که یادش بره واس خاطره یه زکام تنهائی و دو تا تب ِ دلتنگی نباید نشست غصه خورد، گریه کرد، زُل زد تو دیوار.....

 

خوب!  من واقعاً افتخار می‌کنم به چنین خواننده شخیص و وزینی که به این شدت بنده رو درک کردن!

چه‌قدر دلم می‌خواد خیلی ساده، با فونت بزرگ بنویسم " من دارم از تنهائی خفه می‌شم! "

بعد همه سکوت کنند، فکرنکنند به تنهائی ِ من، اصلاً به من فکرنکنند، فقط به خودشان فکرکنند، همه بی‌خیال من بشوند و سرشان را بیندازند پائین بروند پی ِ زندگیشان!

خیلی تناقض دارد با تنهائی، ولی دلم می‌خواهد چشم باز کنم، ببینم صبح است، نسیم خنک می‌آید، پرده‌ی حریری تکان می‌خورد، پشت ِ پرده انگار دریاست، انگار جنگل است، انگار حرم امام رضاست!

پشت پرده آرامش است که ذره ذره می‌ریزد داخل اتاق، خودش را جا می‌کند کنارم، روی بالش، صورتم را خنک می‌کند!

لبخند می‌زنم! از ته دل!

 

دلم می‌خواهد، آسوده لبخند بزنم، از ته دل، قبل از آنکه فراموش کنم!

 

 

زهرا صالحی‌نیا
۰۹ فروردين ۹۰ ، ۰۲:۱۴

به همین سادگی


چه‌قدر خوب است، که تو هستی!

 

پ.ن: تولدم مبارک

زهرا صالحی‌نیا
۰۸ اسفند ۸۹ ، ۲۱:۴۵

آخ! از این لحظه‌های آخر!

دلم نگرفته، دلم بازه بازه!

.

.

.

استادم حرف‌های عجیبی می‌زند!

از واسطه‌ی فیض الهی می‌گوید! از همه‌ی وجه‌ها می‌گوید! از مومن و مسلمان می‌گوید!

من سرم تیر می‌کشد، می‌ترسم بابت همه چیز، دلم غنچ می‌رود بابت این نشانه‌های آخر، به جملاتی فکر می‌کنم که قرار است به کودکم بگویم، از روز آمدنش، به چشمان ِ کودکم می‌اندیشم، به زلالی ِ مردمک‌هایش، به سوال‌هایی که تند و تند می‌پرسد، به اشتیاقش برای دیدن ِ او!

.

.

.

ما قرار است به دیدار او برویم، خیلی‌ها آمده‌اند، ولی کودک ِ من، از همه مشتاق‌تر است، من، مادرش، از چشمانش می‌خوانم، از تند راه رفتن‌هایش، با آن پاهای ِ کوچکش می‌فهمم! کودکم بیشتر از همه منتظر دیدار ِ اوست!

چه خوشبخت است کودکم، چه خوشبختم من! چه زیباست این‎همه اشتیاق ِ این عزیز ِ دلبندم!

:مامان آمدند!

صدایش می‌لرزد! این کودک ِ من است که اینطور اشک می‌ریزد، این کودک ِ من است! این منم، مادری خوشبخت، مادری که در دولت او حامل کودکم شدم و در دولت او، بارم را زمین گذاشتم!

این‌ها همه وعده‌هایی است که به حقیقت پیوسته، کودکم بی‌آنکه چیزی بداند او را می‎شناخت! مشتاق دیدارش بود!

این منم، زنی، مادری خوشبخت، این منم، منتظری که دیدگانش روشن شده، مهمانش از سفر رسیده، دلش آرام گرفته، زخم‌هایش درمان شده، مسافرش رسیده! مسافرش رسیده! مسافرش رسیده!

کودکم از شوق می‌لرزد!

:مامان! آقا دارند مارا نگاه می‌کنند! دارند به ما لبخند می‌زنند! مامان من را می‌بری دستشان را ببوسم!

 

 

زهرا صالحی‌نیا
۰۵ اسفند ۸۹ ، ۰۱:۰۳

خاک ٍ من

 

بچه‌ها فکه که بودند، یک شهید پیدا شد، من نبودم، من همان زمان، جائی داشتم می‌مردم، جائی، کمی دورتر از آنجا!

ما نمردیم، ما شش نفر، از تصادف جانِ سالم به‌در بردیم و نمردیم، فقط انگار بعد از زنده ماندن، چیزی به ما دادند به اسم حسرت!

شماها نمی‌دانید، هیچکس نمی‌داند، هیچکس جز خودم، نمیفهمد حسرت خوردن ِ بعد از زنده ماندن یعنی چه!

هیچکس نمی‌داند دلتنگی ِ من چه عمقی دارد!

.

.

.

همه اینطور دلتنگ و آشفته می‌شوند؟! همه اینطور پریشان و دل‌زده از شهر، ظاهرشان را اغراق آمیز شاد نشان می‌دهند؟!

این چه آرزویی است؟! چه خیالی است؟! چه هوائی است؟!

.

انگار شلمچه یک آغوش است، آغوشی وسیع برای تمام گریه‌های دلتنگی ِ من! انگار از ابتدا، من از آنجا متولد شده‌ بودم، انگار که گل ِ من از آنجاست، دلتنگیم، دلتنگی ِ یک ماهی است در فراغ آب، همان اندازه سخت و همان اندازه پر التهاب، دلم پر می‌زند! دلم پرپر می‌زند!

شلمچه خانه‌ی من است، دلم می‌خواهد همه بدانید، شلمچه خانه‌ی من است، من باید آنجا باشم، من باید به آنجا برگردم و آنجا آرام بگیرم!

چه کسی من را از خانه‌ام آواره کرده؟! چه کسی بار سنگین ِ این دلتنگی را به دوش من انداخته!

میان این همه هیاهو، کسی هست که بدون لبخند تمسخر، بدون نگاه‌های ِ پر از انکار، عمق ِ دلتنگی ِ من را، برای خانه‌ام بفهمد؟!

 

زهرا صالحی‌نیا
۲۳ دی ۸۹ ، ۱۶:۲۴

بی‌شک! خوشبختیم

 

من زیاد به اتفاقات و روابط فکر می‌کنم و در اکثر مواقع بیش از دیگران هیجان‌زده هم می‌شم، به خوب و بدش کاری ندارم، ولی برای من خیلی خیلی جالب و عجیبه که یه موجود کوچولو به دنیا بیاد، یا یکی از نزدیکانم ازدواج کنه، و یا حتی خودم ازدواج کنم، که بابت این مورد آخر هنوز هم بعد از تقریباً 6 ماه هیجان‌زده هستم، و به هیچ‌عنوان خجالت نمی‌کشم بابت این حس، چون فکر می‌کنم این قضیه واقعاً طبیعیه و اتفاقاً کسانی که در مقابل این اتفاقات بزرگ تنها به لبخند و یا تبریک بسنده می‌کنند آدم‌های به غایت سیب‌زمینی هستند، و در حال حاضر به این فکر می‌کنم که، حدود 10 یا 15 سال ِ دیگه، برای بچه‌ام/بچه‌هام از پسرعمه‌شون تعریف می‌کنم که زمان نامزدی من و پدرشون به دنیا اومده و براشون می‌گم چه‌قدر پدرشون ذوق‌زده و خوشحال بود بابت ِ  اینکه دائی شده، و بچه‌ام/بچه‌هام با غم ِ لطیف و شیرینی حسرت می‌خورند که دائی ندارند و من سعی می‌کنم چند تا دائی از بین بهترین و مهربون‌ترین مردهای فامیل براشون بتراشم و باز هم غم شیرین ِ کودکم/کودکانم به طور کامل از بین نمی‌رود، من دوباره سعی می‌کنم بهشون این اطمینان رو بدم که دائی‌های ِ من حکم دائی‌های اون/اون‌ها رو هم داره، و همچنین عموی ِ خوبی هم داره/دارند، و بعد هم ترجیح می‌دم باهاش/باهاشون عکس‌های نوزادیش/نوزادیشون رو مرور کنم و کلی بخندیم و بچه‌ام/بچه‌هام با ورود پدرشون از او در مورد پسرعمه‌شون که به نظرش/نظرشون خیلی بزرگ و قویه میاد و خیلی هم خوب "پــِس" (البته اگر تا اون زمان نامِ این بازی رایانه‌ای عوض نشده باشه!) بازی می‌کنه می‌پرسن، و اینکه آیا واقعاً اون اینقدر کوچیک بوده که نمی‌شد بغلش کرد؟!!

و من هم مطمئناً بهشون یادآوری می‌کنم که خودش/خودشون هم به همون شدت کوچک و ظریف بوده/بودند.

و ما خانواده‌ی خوشبخت و راضیی هستیم، و زیاد می‌خندیم و بچه‌ام/بچه‌هام هم زیاد هیجان‌زده می‌شن و من و علی، عاشقش/عاشقشون هستیم.

 

*درسته تمام رویاها و هیجانات ِ من ختم میشه به خودم، ولی این واقعاً دست ِ من نیست که مدام برای ِ خودم و علی در حال رویاپردازی هستم.

**و همچنین، در تاریخ 22 دی سال 89 خواهر ِ همسر بنده یک عدد پسر ِ کوچولو به نام امیرعلی به دنیا آوردند، و الان من برای دومین باز زن‌دائی شدم، که خوب در مقابل مقامات دائی و خاله و عمه و عمو و پدربزگ و مادربزگ همچین مقام مهمی به حساب نمیاد، ولی در هر صورت بسی مشعوفیم.

 

زهرا صالحی‌نیا
۱۱ دی ۸۹ ، ۱۶:۵۸

من خوب خاطرم هست...

آقاجون هشت فروردین سال 1380 فوت کرد! پدر ِ مادرم، شب بود، نزدیک‌های ساعت 8 ، ما مهمان داشتیم، دخترعمه‌ی پدرم قرار بود برای شام بیایند، که آمادند، ولی شام نخورده رفتند و همه‌ی مرغ‌ها را همراه سیب‌زمینی‌های نیمه سرخ شده‎ی بابا، ما خوردیم، در واقع نخوردیم، اصلاً قابل باور هم نیست که همان ساعت‌های اولی که خبر مرگی را، آنهم مرگ پدرت-پدربزرگت، را به تو داده‌اند چیزی بخوری!

آقاجون مریض احوال بود، بیمارستان بود، دایی‌امیر چند وقتی دنبال داروهایش گشت، که پیدا هم نکرد، که پیدا کرد، عصر هشت فروردین پیدا کرد!

 آنشب روضه می‌خواند، هرکسی روضه‌ی خودش را داشت، دایی‌امیر روضه‌ی دارو می‌خواند! برای داروهایی که دیگر به دردش نمی‌خوردند روضه می‌خواند!

خاله‌مولود روضه نمی‌خواند، جیغ هم نمی‌زد، فریاد می‌زد، می‌دانید فرق فریاد و جیغ نه فقط در صدایشان، در متنشان هم هست، جیغ شاید از درد، از ترس، از هزار تا چیز باشد، ولی فریاد از دل است، وقتی است که نمی‌شود گریه کرد، برای وقتی‌است، که مجبوری سره‌پا بمانی، می‌دانی که مجبوری و می‌دانی کارت با گریه و زارزدن و حتی خودزنی هم حل نمی‎شود! خاله مولود فریاد می‌زد، خاطرم نیست چه‌قدر، فقط وقتی گوشه‌ی اتاق نشست، صدایش خَش داشت، می‌گفت"همین‌ها سرپایم نگه‌می‌دارد" و نگهش داشت، سرخاکسپاری هم، روی خاکها غش نکرد، آهسته یک گوشه نشست و گریه کرد، آنشب روضه هم نخواند!

ما باز هم مهمان داشتیم، دایی صمد(دایی بزرگم) همراه بچه‌هایش بازدید عید خانه‌ی ما آمده‌بودند، خاطرم هست، همه ردیفی نشسته بودند، می‌خندیدند، بعد رفتند، بعد دخترعمه‌ی پدرم آمد، بعد خاله مولود بابا را صدا کرد، بعد مامان آشپزخانه و مهمان‌ها و غذای روی گاز و سیب‌زمینی‌ها را رها کرد و پابرهنه دوید پائین_خانه‌ی آقاجون و مامانی_پابرهنه دویدن، خودش نشانه‌ی عجیبی بود، باید مامان من را بشناسید تا بفهمید چه‌قدر پابرهنه دویدن ترسناک است، بعد من بالای ِ پله‌ها ایستاده بودم، همانروز 12 سالم تمام شده‌بود، من فهمیده‌یودم، قبل از بابا، قبل از مامان، خاله اول من را صدا کرده‌بود، گفت"زهرا آروم به بابات بگو بیاد پائین"

خیلی سخت است، بخواهم خاله‌ام را برایتان توصیف کنم، او روی پله های ردیف پائین بود و من رویه پله‎های ردیف بالا، راهرو تاریک بود، گریه نمی‌کرد، غم هم در صدا و حرکاتش نبود، دستش به نرده‌ی پلکان بود، مثل این بود که نرده تنها تکیه‌گاهش است، من فهمیده‌بودم، برای همین وقتی مامان پابرهنه دوید جلویش را نگرفتم، مامان هم حتماً فهمیده‌بود، وگرنه بین آنهمه کار و دلهره‌ی مهمان رودربایستی‌دار پابرهنه نمیدوید پائین!

12سالم تازه تمام شده‌بود، فکرمی‌کردم، الان من میزبانم، نباید گریه کنم، باید کنار زنان مهمانی که جلوی سینک ظرفشوئی پچ‌پچ می‌کنند محکم بایستم و نقش میزبانیم را ایفا کنم، نمی‌توانستم با آنها صحبت کنم، از بینی نفس می‌کشیدم که مجبور نشوم لب‌هایم را از هم باز کنم، همین شد که وقتی بابا صدایم زد و گفت به بابابزرگ (بابای ِ بابام) زنگ بزنم، نتوانستم حرف بزنم، فقط گفتم "سلام....بابابزرگ.."

و مادربزرگم پشت خط بود، ترسید، هرچه داد می‌زد جواب نمی‌دادم، گوشی چنددست، آنطرف خط چرخید، نمی‌توانستم حرف بزنم، مثل کابوس‌هایی که می‌خواهی حرف بزنی و نمی‌شود، بابابزرگ سرم داد می‌زد" بابات! زهرا بابات؟!...."

"آقاجون...آقاجون..."

بعد من داشتم اشک می‌ریختم، دماغم می‌آمد، روسری نارنجی سرم بود،اشک‌هایم را با گوشه‌هایش پاک می‌کردم، فکرکنم من هم پابرهنه دویدم پائین، دائی ناصر جلوی در راه می‌رفت و به پیشناییش می‌کوبید، فکرمی‌کردم، حالا  من هم اجازه دارم داخل بروم!

 مامانی من را جلوی درد دید، مثل همیشه ترکی می‌گفت، بلند بلند گریه می‌کرد " بیا تورو دوس داشت..."

او هم روضه می‌خواند، برای خودش، خاله راه می‌رفت و فریاد می‌زد و روی ران‌های پایش می‌کوبید، علی هم گریه می‌کرد، آب‌قند درست می‌کرد و برای مامانش که داد می‌زد برای مامانی که روضه می‌خواند، برای مامانم که گوشه‌ای افتاده‌بود می‌آورد، من نگاهش می‌کردم، تا به حال گریه‌ی او را ندیده‌بودم!

 

صبح گریه‌نکردم، حتی زمانی که منتظر بودیم بدن را غسالخانه تحویل بدهد هم گریه نکردم، از بابا پول هم گرفتم و خوراکی خریدم، با مجید_پسردائیم_خوراکی‌ها را خوردیم، ولی سرخاک هیچکس دنبال ِ من نبود، هیچکس نبود که بگوید نرو، جلو نرو!

من پائین پای آقاجون، توی قبر خم شده‌بودم ، مامان روی خاکها غش کرده‌بود، بابا سعی می‌کرد بلندش کند، پارچه‌ی روی صورتش را کنار زدند، من تازه دوازده سالم تمام شده‌بود، می‌دانستم آقاجون را شستند، می‌دانستم مرده خون در رگ‌هایش نمی‌چرخد، ولی صورت آقاجون را هم می‌شناختم، صورتش را که مریض بود، هوشیار نبود، خسته‌بود! آقاجون خیلی وقت‌بود که خسته‌بود، از روزی که مغازه‌اش را فروخت،از روزی که نشست خانه خسته‌بود!

صورتش را باز کردند، من پائین پایش، خم شده‌بودم توی قبر، به زور با دستمال کاغذی مچاله شده‌ای سعی داشتم جلوی آبریزش بینی‌ام را بگیرم، خوابیده‌بود، الان که این کلمات را تایپ می‌کنم، نمی‌خواهم به متنم رنگ و بوی معنویت بدهم و از بدن ِ بی‌روح پدربزرگم تعریف کنم!

فقط من خوب خاطرم هست، شاید هیچکس یادش نباشد، ولی آقاجون خوابیده‌بود، برایم فرقی نمی‌کند به حساب خطای دید بگذراید یا خیال‌پردازی بچگانه، ولی لپ‌های آقاجون گل انداخته‌بود، من محو تماشایش بودم، عجیب خم شده‌بودم، انگاری کسی من را عقب کشید، سرم را که چَرخواندم، دیدم نسرین و خاله، کمی آنطرف‌تر نشسته‌اند و گریه می‎کنند، نسرین به من اشاره کرد" بیا اینور! بیا اینور"

من کنار نیامدم، دوبار خم شدم، رویش را پوشانده بودند، سنگ‌ها را آهسته می‌چیدند، مطمئناً گریه می‌کردم، فقط باقی را ندیدم، شاید کسی من را دوباره عقب کشیده بود! ........

 

زهرا صالحی‌نیا
۰۷ آذر ۸۹ ، ۲۰:۰۲

ما خاطره مرور می‌کنیم


یه روزی می‌رسه همه‌ی این انتظارها واسه ما می‌شه خاطره، می‌ریم کربلا، مکه، مسجد کوفه، بعد به آقا نگاه می‌کنیم، فکر می‌کنیم، انگار همه‌ی اون روزها خواب بوده، هی نگاش می‌کنیم و اشک می‌ریزیم، هی نگاش می‌کنیم و فدای قدم‌هاش می‌شیم، هی نگاش می‌کنیم و آروم آروم زمزمه می‌کنیم:

                "خوب شد اومدی آقا!"

زهرا صالحی‌نیا