11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

درباره بلاگ
11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس
بایگانی
۲۴ آبان ۹۱ ، ۰۰:۴۳

....دیدم که جانم می‌رود....

ای چشم تو بیمار، گرفتار، گرفتار

برخیز چه پیش آمده این بار علمدار

گیریم که دست و علم و مشک بیفتد

برخیــز فدای ســـرت انگـار نه انگـار

فاضل نظری

 

بوی محرم که می‌آید، این بیتها را زمزمه می‌کنم، به "انگار نه انگار" که می‌رسم، تسبیح دست می‌گیرم و ذکر می‌گویم!

"برخیز فدای سرت انگار نه انگار"

السلام و علیک‌هایم را غلیظ‌تر می‌گویم، دلو به شور می‌افتدد بابت اینکه اگر بودم و آنجا نبودم!!

هزار و یک فکر و روضه و غم، که فقط وقتی بوی محرم می‌آید، صدایشان در دلم اوج می‌گیرد، امسال دلم می‌خواست محرمم فقط 10 روز و 10 روضه و یک عاشورا و یک ظهر و یک تشنگی نباشد، نمی‌دانم از کی دلم پر می‌کشید برای زیارت، دل ِ من که عادت به پر کشیدن ندارد!

زهرا صالحی‌نیا
۱۸ آبان ۹۱ ، ۰۱:۳۵

چهارشنبه، در بی‌آرتی

بی‌آرتی غرب به شرق

کیسه بادمجان در یک دستم و ساک ِ وسائل کلاس سواد بصری که پُر بود از مقواهای رنگارنگ و مداد رنگی و پارچه در دست دیگرم، فشار جمعیت کمتر شده‌بود، می‌شد بدون آنکه نُچ‌نُچ 5 نفر از جلو و عقب و راست و چپ را در بیاورم، صاف بایستم، کم‌کم صدای دختر در متن صدای اتوبوس و هم‌همه‌ی خیابان پررنگ شد، والبته قسمت خانم‌ها هم ناگهان ساکت شد.

دختر از اس‌ام‌اسی می‌گفت که فرستاده شده، ولی او مطمئن است که مال او نیست، و چرا با او اینطور می‌کند و نامهربان شده و الخ.

و همه را با صدائی قابل شنود بدون سعی در استراق سمع و لحنی تماماً با این هدف که "بیا ناز ِ من رو بکش، من حاضرم" اِدا می‌کرد، بعد هم که کشیده شد به جاهای باریک و دختر قول داد که : عزیزم من هر چی هم که بگم بازم دلم پیش تو هست و ما مال ِ هم هستیم و تو باید من رو عزیزم و عشقم و غیره خطاب کنی!

و خوب گفتن ندارد باقی حرف‌ها و اینکه پیش از گفتن خداحافظ بلند گفت:عاشقتم عشقم، خداحافظ.

من آن‌موقع برگشته‌بودم که به سمت در ِ اتوبوس بروم، دختر را دیدم، که تک‌تک زنان و دختران حاضر در اتوبوس را از نظر گذراند و با غرور به همه‌مان نگاه کرد، شاید در دلش می‌گفت:ببینید!! من عشق ِ کسی هستم! نه مثل شما زنان ِخسته‌ی از خرید برگشته با صورت‌هائی صاف و بدون آرایش و متفکر! نه مثل شما خسته از کار ِ خانه و در فکر ناهار وشام! من عشق ِ کسی هستم!!!

شاید هم نمی‌گفت، شاید هم من یاد ِ خودم افتاده‌بودم، به یاد زمانی که اینطور احمقانه فکر می‌کردم، و نمی‌دانستم، هر زنی، عشق ِ کسی است! به همین سادگی! لازم نیست، در اتوبوس فریاد بزند، مهم این است که دلش شور بزند برای ناهار کسی که عاشقانه دوستش دارد!.

زهرا صالحی‌نیا
۱۰ آبان ۹۱ ، ۰۰:۵۱

خانه

my child home


این تصویر اولین خانه‌ای است که پدر و مادر من خریدند، یک خانه 68 متری، که من باورم نمی‌شود 68 متر باشد، به نظر ِ من حدود 100 متری بوده و به نظر خواهرم 90 متر، ولی در سندش نوشته‌بودند 68 متر و مادرم این عدد را خوب به خاطر دارد، شاید دقیقاً نداند خانه دوبلکس ِ حال حاضرش چند متر است، شاید نداند چند متر موکت برای  این خانه خریده، ولی جزئیات اولین خانه‌ای که با پدرم خریده را خاطرش هست.

 یک میلیون و دویست، برای طبقه اول یک آپارتمان خوش ساخت، همراه با انباری و پارکینگ، پولی که در حال حاضر با آن حتی یک متر جا هم نمی‌توان خرید.

من بین 4 یا 5 سال داشتم، تصاویر روشنی از خوشحالی مادرم از داشتن خانه‌ای مستقل و روشن دارم، بعدها پارکینگ هم بی‌استفاده نماند، یک پیکان آبی آسمانی تمیز در جای پارکینگمان نشست، زیباترین پیکانی که به عمرم دیده بودم و هستم.

تنها ایراد خانه آشپزخانه کوچکش بود، ولی چه کسی اهمیت می‌داد؟ آن خانه مال ِ ما بود! من به راحتی می‌توانستم در خانه چهارنعل بتازم و به واقع می‌تازیدم، و فقط خواب انباری‌ها را برهم می‌زدم.

اولین بار از چهارچوب اتاق این خانه گرفتم و بالا رفتم و از بارفیکس آویزان شدم و با مفهوم جاذبه هم بسیار آشنا شدم!

دوچرخه سواری را در این خانه یادگرفتم، معنای دوستی با همسایه را اینجا فهمیدم، هفت‌سنگ را اینجا یادگرفتم، تیله بازی را هم همینطور و البته فوتبال که بلد بودم!

امیر و علیرضا، پسران همسایه روبه‌روئیمان بودند، خانم و آقای مبرهن، معلم بودند، منظم و دقیق، خانه‌شان آتاری بازی می‌کردم، کلاس اول که رفتم، کمتر دیدمشان، یکبار هم امیر که همسنم بود از من خواست اردک را بخش کنم_تعارف که نداریم، کلاس اول که بودم برای بخش کردن ارزش چندانی قائل نبودم، به نظرم املاء و کشیدن و بخش کردن حروف کارهای بیهوده‌ای بود، نیازی به درس دادن نداشت، برایم عجیب بود کسی در بخش کردن مشکل داشته‌باشد_ وقتی اردک را بخش کردم، امیر از من اشکالی پرسید، من هاج و واج نگاهش کردم، مطمئناً او از من زرنگ‌تر بود، حداقل مطمئناً املاءاش 20 بود، ولی در آن لحظه به نظرم رسید که چرا باید امیر چنین سوالی از من بپرسد؟! چرا اصلا باید به جای وقت هدر دادن سر بخش کردن اردک نیاید و با هم نرویم پیِ بازیمان!!!

حمام‌مان سکو داشت، مهدیه که به دنیا آمد، من 6 ساله ، محدثه3 بود ، مادرم، مهدیه را روی یکی از سکوها، بر روی حوله‌ای می‌خواباند تا دو طفلش را، یکی چموش و دیگری سربه‌راه را بشوید.(نیازی نیست که بگویم کدام چموش بودیم و کدام سربه‌راه؟) بعد که ما از درون وایتکس بیرون می‌آورد و به خارج از حمام می‌فرستاد و مطمئن می‌شد، سرمان خشک است، و روسری هم سرمان کرده‌ایم، مهدیه را می‌شست و بعد با احتیاط کهنه‌اش را می‌بست، لباسش را می‌پوشاند و در بغل من قرار می‌داد.

تصویر دست و پا زدن‌های مهدیه بر روی سکو خاطرم هست، و حتی تصویر زمانی که مادرم مهدیه را به ما سپرد تا در پتوئی بپیچیمش و بگذاریم خستگی حمام به خواب ببردش.

من و محدثه کلاه کوچکی سرش گذاشتیم، پتوی کوچکش را دورش پیچیدیم، و بعد به این نتیجه رسیدیم بچه باید جایش گرم‌تر از این باشد، برای همین پتوی خودمان را آوردیم و او را در میان پتو گذاشتیم، دو طرف پتو را به نوبت روی او انداختیم و دنباله پائینی پتو را که برای قد 50 سانتی او زیادی آمده بود به رویش تا کردیم، مهدیه بقچه شده، بی‌حال از حمام و گرما به خواب رفته‌بود، و ما ذوق‌زده از فکربکرمان، بالای سرش نشسته بودیم و از اینکه اینطور خواهر کوچکمان را ناک‌اوت کرده‌بودیم لذت می‌بردیم، مادرم که در حال شستن لباس‌هایمان بود احوال مهدیه را پرسید، ما با افتخار تمام مراحل را برایش توضیح دادیم، او خندید.

ما در آن خانه سه‌تا شدیم، اولین خانه‌ی ما روشن بود، گرم بود، مهمان زیاد داشتیم، بخش بزرگی از کوکی ِ من در آن خانه است، هنوز هم همانجاست، اگر روزی به آنجا بروم، زهرا را می‌بینم که از چهارچوب در گرفته و بالا می‌رود و بعد، روی بارفیکس، معلق می‌زند، می‌چرخد، پاهایش را تاب می‌دهد، می‌خندد، جیغ می‌زند، و پائین می‌پرد....

 

زهرا صالحی‌نیا
۰۲ آبان ۹۱ ، ۱۴:۴۸

نقل و انتقالات

دوستان عزیر به مکان دیگری اسباب کشی کرده‌ام.


http://zahrasn.blog.ir/



زهرا صالحی‌نیا

 بسم‌الله

آبان 91

در دهه اول عمرم که بودم، وقتی سن فردی را می‌فهمیدم، حساب می‌کردم وقتی سال 1400 شد، او چند ساله است، مثلاً دو خواهر کوچکم، مادرم و پدرم و دائی و خاله و...

حالا، بزرگ شده‌ام، دیپلمم را حدود 6 سالی است گرفته‌ام، دانشگاه می‌روم، کار کرده‌ام، و حتی در خانه خودم زندگی می‌کنم با همسرم!

و همه اینها را اگر به دخترکی که در دهه اول زندگیش سن افراد را حساب می‌کرد و سعی بر این داشت که به خودش بقبولاند همه،  آن زمان هم همینطور هستند، بگوئید مطمئناً وحشت می‌کند، چرا که توقع اینهمه تغییر را ندارد، حتی اگر به زهرائی که در دهه سوم زندگیش است، بگوئید از دخترک موژولیده توپ به دست تبدیل به زنی شده که کفش پاشنه بلند می‌پوشد، برای مهمانی‌ها سعی در ست کردن لباس و کفش و روسریش دارد، و فسنجان می‌پزد، وحشت می‌کند!

فکر کردن به اینهمه تغییر، حس عجیبی را در من به وجود می‌آورد، به گذر آدم‌ها فکر می‌کنم و اولویت‌هایی که داشتم و دیگر ندارم و آدم‌هایی که بسیار مهم بودند و در حال حاضر اصلاً نیستند، و حتی آدم‌هایی که رفته‌اند، بدون آنکه دهه سوم از زندگیشان را ببینند.

به هرحال، روز اولی که شروع به وبلاگ نویسی کردم، تصورات به شدت مسخره‌ای داشتم، و اعتماد به نفس پائینی، کم‌کم هم تفکرات عوض شد و هم اعتماد به نفسم بالا رفت.

 سیر نوشته‌هایم فراز و فرود زیاد داشت، تغییر وبلاگ هم داشتم و تغییر نام، از "نامه‌های بی‌مقصد" رسیدم به "11صبح، زیر طاق یاس" و دوباره، اسباب‌کشی کردم، بعد از حدود 1500 روز از بلاگفا خداحافظی کردم و به اینجا آمدم، امیدوارم اینجا روزهای خوبی داشته‌باشم.

زهرا صالحی‌نیا
۱۶ مهر ۹۱ ، ۱۸:۲۲

قلمرو

حوضچه آب سرد هر استخری، قلمرو من است، بی‌دغدغه، آسوده، گاهی چند مهمان به قلمروئم می‌آیند، ولی ماندنی نیستند، من تنها ساکن آن حوضچه‌ام.

زهرا صالحی‌نیا
۱۵ مهر ۹۱ ، ۰۹:۴۷

Title-less

من حرفی ندارم برای او، برای آنها، من هیچ حرفی ندارم!

*********

بی‌توجه به تمام اتوبوس‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند بودیم، ساعت 10 شب، دوتائی، ایستاده بودیم، در قسمت دوم ایستگاه‌ بی‌آرتی ولیعصر، جائی که احتمال ایستادن اتوبوس در آن 1 به 100 است در آن وقت شب، فروت نینجا بازی می‎کردیم، داشتیم سعی می‌کردیم هرکدام یک رکورد به یاد ماندنی به جا بگذاریم.

به خودمان که آمدیم، دیدیم نمی‌شود، اتوبوس است که می‌آید و می‌رود و ما سرخوش بازی می‌کنیم، ایستادیم در قسمت اول، اتوبوس آمد، منتظر ماندم پیرزنی خارج شود، چمدانی همراهش بود، نگاهم کرد، دیدم عصبانی است، با خودم گفتم، من که کنار ایستاده‌ام چرا اینطور به سمتم هجوم می‌آورد و زیر لب حرف می‌زند.(راستش باید اتوبوس زیاد سوار شده باشی، تا روانشناسی پیاده شوندگان را به خوبی بشناسی.)یک پایش داخل اتوبوس بود و پای دیگرش خارج، با دست به من اشاره کرد، بلند گفت: خانوم برو این عبا رو بنداز تو چاه مستراح، اینی که تو پوشیدی خیانت به ماست.

من سوار شدم، دو خانم دیگر هم سوار شدند، خانم‌ها مشتاق بودند، بدانند پیرزن چه گفته، خانمی که ماجرا را نقل می‌کرد، مردد به من نگاه کرد، لبخند زدم، لبخند زد.

 دخترکی گفت: حقش است، اینهمه سال وقتی زیر فشار باشی همین می‌شود.

من حرفی نزدم، فکر کردم، این یادگار مادرم فاطمه است! در چاه نمی‌اندازمش!!! دیدم شعاری شد، جوابم مثل حرف‌های فیلم‌های دهه60 است که دختر مذهبی در مقابل تام ضد انقلاب می‌ایستد و با جوابهایش همه را منفجر می‌کند.

بحث خانم‌ها بالا گرفته‌بود، قبل از انکه پیاده شوم، بحث به نتیجه رسیده‌بود، خانمی گفته‌بود: باید آدم خودش را بپوشاند، وگرنه زیر اینهمه نگاه موذب می‌شود، حالا یکی مانتو یکی یه چیز دیگه، نباید زور کرد!

همه گفتند : بله بله! نباید اجبار کرد، ما خودمان، خودمان را می‌پوشانیم.

(البته همسرائی نکردند، هرکس بخشی از جمله را گفت.)

پیاده‌شدم، دستش را گرفتم، گفتم شنیدی، پیرزن به من چه گفت؟ گفت نه، برایش تعریف کردم، جمله دخترک را هم گفتم، گفت البته بی‌راه هم نگفته، موافقم که اشتباه کردند، گفتم  موافقم که اشتباه کردند!* لبخند زد، لبخند زدم.


*لازم است از ولی و امایش هم بگویم؟!


 

 

زهرا صالحی‌نیا
۲۱ شهریور ۹۱ ، ۰۱:۱۲

بخوانید


متداول نیست، کسی که چیزی را نوشته، بیاید "هوار هوار" کند که آی ملت این قشنگ است بیایید بخوانید، ولی این یکی را خودم دوست می‌دارم، نمی‌دانم، چه شد که نوشتمش، اتفاقی، کاملاً اتفاقی، وقتی می‌خواستم امشب مطلبی بنویسم، صفحات ورد بالا رفتند و رسیدند به این داستان، و البته داستان بعدش، احساس کردم، زهرای دیگری این را روایت می‌کرده.

زهرا صالحی‌نیا
۱۷ شهریور ۹۱ ، ۰۰:۰۵

هـــی

گاهی به آدمهایی که پشت سر گذاشته‌ام فکر می‌کنم، گاهی که دلم از آدم‌های اکنونم می‌گیرد، می‌شکند، چرکین می‌شود.

هیچ‌گاه اینطور نبودم، به گذشته و اینکه آیا اگر آن می‌شد و آیا اگر این می‌شد، فکر نمی‌کردم، ولی اکنون....

هـــی!

آدم‌های گذشته‌ی من هم به من فکر می‌کنند؟ کسی هست که من را گذاشته باشد و رفته باشد، گاهی....

هــی!

 

 

 

مدام با خودم تکرار می‌کنم"خدایا اینها رو می‎بینی؟" "خدایا اینها رو می‎بینی؟" "خدایا اینها رو می‎بینی؟"!!!

کاش ببینی!! کاش ببینی!

دلم! خدایا! دلم!


زهرا صالحی‌نیا
کاش طهماسب و جبلی بخوانند


 

کلاه قرمزی، بدون هیچ پیش‌وند یا پس‌وندی، یک موفقیت عظیم بود، یک پدیده جدید و دلنواز، نمی‌شد محدودش کرد، شاید تمایل ما به نوستالژی هم در آن دخیل باشد، ولی بی‌شک، نمی‌توان در مقابل آقای قرمزکلاه به همین سادگی مقاومت کرد، حداقل جهان بینی و نحوه نگاهش به مسائل و زندگی، هر فردی را کنجکاو می‌کند تا او را دنبال کند، تا بفهمد، این پسرک مثلاً وقتی وارد یک مهمانی اشرافی می‌شود و با پیشخدمتی مواجه می‌شود، چه‌طور رفتار می‌کند، یا هنگامی که لازم است برای آشتی کنان هدیه‌ای بخرد، مثل همه‌ی ما شیرینی و گل می‌خرد یا نان بربری شکر زده و گل؟!

و حتی پیش می‌آید، در پشت قهقه‌ای که سر داده‌ایم، این فکر به ذهن می‌آید که، مثل من! مثل ِ من!

و کلاه قرمزی مثل ِ ما بود، هرکدام از ما، میتوانستیم و می‌توانیم یک کلاه قرمزی باشیم، خیلی ساده‌است، چند نفر از ما، تا به حال با جملاتی مثل این مواجه شده‌ایم: برو عقب حرف بزن! تف نکن! آروم حرف بزن! برو حموم! وسایلت رو پخش زمین نکن! سلام کن! جورابت بو می‌ده! مشقات رو بنویس! بازم چه دسته گلی به آب دادی! چه‌قدر عجولی تو! و ...

اگر حتی یک جمله از اینها را هم روزی در زندگیمان شنیده باشیم، می‌توانیم به راحتی با کلاه قرمزی همذات پنداری کنیم، کلاه قرمزی یکی از ما بود، می‌توانم به جد بگویم که طهماسب و جبلی، تمام آنچه در خود و دیگران دیده بودند را گلچین کرده و در این پسرک ریخته‌اند، کلاه قرمزی موزائیکی از همه‌ی ماست!

و ما بدون آنکه بدانیم، دلمان می‌خواهد همیشه، همانطور ساده و بی‌آلایش بماند، حتی اگر حالا کودکمان هم‌قد کلاه قرمزی‌است.




زهرا صالحی‌نیا