11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

درباره بلاگ
11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس
بایگانی
۱۵ بهمن ۹۱ ، ۰۳:۱۸

فیلم گهواره‌ای برای مادر

گهواره‌ای برای مادر

 

اولین فیلمی که در جشنواره امسال دیدم، "گهواره‌ای برای مادر" بود، با انرژی نشسته‌بودم به فیلم دیدن، کیفم را به پشتی صندلی جلوئی آویزان کرده بودم و خودم در بهترین حالتی که می‌توانستم روی صندلی سینما بنشینم، نشسته‌بودم، شش دانگ حواسم را داده بودم به پرده قرمز و متظر بودم که کنار رود.

تیزر ابتدائی جشنواره آمد و رفت، رایتل تبلیغش را کرد، صدای ِ جناب آتیلا پسیانی از ما خواست تلفن‌هایمان را خاموش کنیم و بعد، فیلم شروع شد، هیجان‌زده بودم و منتظر.

برای ِ من پروسه‌ی فیلم دیدن و کتاب خواندن، مانند به خواب رفتن است، همیشه سعی می‌کنم در خاطرم بماند که کی به خواب رفته‌ام؟! اولین تصویری که در خواب دیدم چه بود؟! و همیشه هم شکست می‌خورم، مانند فیلم دیدن، که ناگهان غرق می‌شوم و نقطه غرق شدنم را به خاطر نمی‌آورم، مانند وقتی که سرم را از کتابی بلند می‌کنم و به خاطرم می‌آید که تا لحظه‌ای پیش جای ِ دیگری و در کنار آدم‌های دیگری بودم. در مورد " گهواره‌ای برای مادر" هم منتظر نشستم، مراقب لحظه غرق شدنم بودم، ولی اینبار اتفاق نیافتاد.

دلسرد کردن و یا تنها نقد منفی از اثری که درون‌مایه‌ی ارزشی دارد، روش صحیحی نیست، خواستم در ابتدا بگویم که نوع دید کارگردان را و هدف ِ صادقانه‌اش را برای بیان چنین مفاهیم با ارزشی قدر می‌نهم و قصدم محو کردن چنین موضوعاتی از عرصه هنر و سینما نیست، بلکه انتقاد ِ امروزم برای بهبود اثری است که باید لباسی زیباتر و برازنده‌تر به قامتش دوخت.

 

زهرا صالحی‌نیا
۰۹ بهمن ۹۱ ، ۰۳:۱۷

صدای جارو

 

میز ِ کامپیوترم کنار پنجره است، شب‌ها که هیاهویی نیست، صدای فیش فیش کشیده شدن جاروی رفتگر را به راحتی می‌شنوم، حدود ساعت 3 صبح، وقت‌هائی که بیدارم-که زیاد هم هست- بلند می‌شوم، کنار پنجره می‌ایستم، پرده را آهسته کنار می‌زنم، مرد ِ رفتگر سرش به کار خودش گرم است، من گونه یا پیشانی‌ام را به شیشه‌ی خنک پنجره می‌چسبانم و به او فکر می‌کنم، به اینکه در این ساعت ِ شب، در این سکوت، در هنگام جارو کردن، به چه چیزی فکر می‌کند، بعد ته ِ دلم می‌لرزد.

 هرشبی که پشت ِ پنجره می‌ایستم، به یاد کودکی‌ام می‌افتم و روزهائی که با دیدن هر انسانی که کمی، نامتعادل بود، عذاب وجدان می‌گرفتم، دلم می‌سوخت، مدام ذهنم مشغولش می‌شد، نمی‌دانم، آن مقدار از دلسوزی خوب بود یا بد، شاید هم از طبع ِ ظریف کودکی بود، ولی خاطرم هست که روزهای سختی بود، زمانی که معلولی می‌دیدم یا پیرمرد و پیرزنی که کمی ناتوان بودند و یا حتی، دختری که در مدرسه کمی مقنعه‌اش چروک کهنگی داشت!

به این فکر می‌کنم که دلم سنگ شده که آنطور دیگر نمی‌سوز، نمی‌گیرد، نمی‌زند؟!

فکر می‌کنم، شاید هم ملاحظات امروزم که گاهی پررنگ می‌شود و گاهی کمرنگ، ته‌مانده‌های دل ِ رئوف ِ کودکیم است!

به پزهائی که نداده‌ام، تفاخرهائی که نکرده‌ام، نگرانی‌هائی که بابت شکستن و خواستن ِ دل آنهائی که ممکن است نداشته‌باشند فکر می‌کنم، گاهی فکر می‌کنم ضرر کرده‌ام، گاهی که کسانی که...

مهم نیست، من باز هم دلم نمی‌آید،  نفسی به آسودگی می‌کشم، به ته مانده‌های رئفتم فکر می‌کنم، امیدم پررنگ‌تر می‌شود.

 

 

رفتن رفتگر را نمی‌بینم، شیشه پنجره را بخار ِ نفسم  تیره کرده.

 *من آدم ی تحلیل‌های طولانی و عمیقم، همیشه، همیشه!!


زهرا صالحی‌نیا
۰۶ بهمن ۹۱ ، ۲۲:۱۳

نیم‌چه

 

 

در واقع آرزو دارم خرداد و یا دی و بهمنی بیاید و من امتحان نداشته‌باشم! آرزو دارم! مخصوصاً که درسهای دانشگاهم در حال ِ زاد و ولد بی‌وقفه‌ای هستنند که من هیچ کنترلی روی آنها ندارم!

پ.ن: خدایا! هرچی تو بخوای، ولی اگه بشه! چی می‌شه!*

 

*داستانش مفصل است، انشالله اگر واقع شد، تعریف می‌کنم.

زهرا صالحی‌نیا
۰۴ بهمن ۹۱ ، ۱۳:۵۰

دعوت

قصدم به طور کامل تبلیغ برای خانه‌ای است که در حال حاضر، در فضای مجازی ساکن ِ آن هستم، بیان.

مدت زمان طولانی ساکk بلاگفا بودم، با پرشین بلاگ و چند سایت دیگر هم کار کرده‌بودم، ولی هیچکدام را به پای بیان نمی‌رسند، شاید اطلاعات تخصصیم در مورد این سرویس‌دهنده زیاد نباشد، ولی طبق ِ آن مواردی که خودم فهمیدم و تخصصی‌ترش را هم که همسرم به صورت مبسوط برایم شرح داد، بیان شرکتی ایرانی hsj، با گروهی متخصص که در زمینه وب به صورت حرفه ای کار می‌کنند، موتور جستجوی سلام که کاملاً فارسی است هم کار ِ همین شرکت است.

راستش قصد ندارم تخصصی توضیح بدهم، چون نمی‌توانم، باید در بیان وبلاگ داشته باشید و محیط شیک و مرتب و فارسی-ایرانی آن را تجربه کنید تا بفهمید من چه‌قــــــدر راضیم از مهاجرتم!

بیان یک نرم‌افزار بسیار "خوشگل" ِ مهاجرت هم دارد، که کل ِ پست‌ها و نظرات ِ وبلاگ قبلیم را دانلود و بعد به این وبلاگ انتقال داد! (به همین سادگی، به همین خوشمزگی!)

*البته بماند که چون در حال حاضر تعداد کاربران زیاد نیست، توانستم به راحتی نام ِ مورد علاقه خودم را ثبت کنم، و همچنین بسیار .blog.ir را دوست می‌دارم. 

زهرا صالحی‌نیا
۰۳ بهمن ۹۱ ، ۱۲:۲۸

جیک‌جیک


من آدم مهمی نیستم، معروف هم نیستم، فقط این چند روزه که نامم در چند سایت زده‌شد(البته سایت‌هائی که زیاد دیده‌نمی‌شود) و حرف‌هایم را نقل کرده(البته نه به مضمون و مجبور شدم برای جملات ِ اشتباهی که نوشته‌اند چند بار تماس بگیرم) بیشتر از خوشحالی ِ کودکانه‌ام از این اتفاق، ترسیده‌ام!

می‌دانم که بزرگش می‌کنم، هیچکس نمی‌آید از روی تعریف ِ من از انقلاب و ... عقاید خود را پایه‌ریزی کند، ولی بلند بلند گفتن تفکرات، مسئولیت دارد، سنگین است، ترسناک است، حتی اگر حرف‌هایت، حکم ِ جیک‌جیک ِ جوجه‌ای را داشته‌باشد.

زهرا صالحی‌نیا
۲۱ دی ۹۱ ، ۱۶:۱۷

کاش دُم داشتم.

به گربه‌ها که نگاه می‌کنم، بعد از آنکه می‌ترسم با خودم فکر می‌کنم، دُم داشتن چه حسی دارد؟!

گربه، حاشیه کنار پیاده‌رو را تصاحب می‌کند و دم می‌چرخواند و خرامان خرامان راه می‌ود، با خودم حساب می‌کنم اگر دم داشتم، چه فایده‌ای برایم داشت؟!


به نظرم می‌رسد، دم حکم ابرو را دارد، برای گربه‌ها و شیرها و .... حتی برای پرنده‌ها، شاید در صورت پُر از موی ِ یک گربه کسی خط ِ ابرویش را نتواند پیدا کد، ولی دیدن ِ دم راحت‌تر است.

حکم ِ ابرو را دارد، از آن جهت که حالتش را هم منعکس می‌کند، مثل ِ ما که اگر عصبانی شویم، ابروهایمان بالا می‌رود و میانشان کمی چین میخورد، دم هم بالا می‌رود و سیخ می‌شود و آماده برای حمله، حتی وقتی سرخوشیم و ابروهایمان کمی تاب دارد، مثل دمی است که برای خودش می‌چرخد و بی‌خیالی ِ صاحبش را به رخ می‌کشد.

فکر می‌کنم، اگر دم داشتم، شاید کارم راحت‌تر بود، زیر لباسم مخفیش می‌کردم، تا کسی نبیند که افتاده است، خوشحالی و عصبانیتم را هم شاید می‌توانستم کمی مهار کنم، ولی بیشتر برای آنکه کسی نبیند، دمم آویزان است و ژولیده می‌خواهمش.  ابروها، جائی بالای چشم‌هاست، هرکسی می‌بیندش، هرکسی با یک نگاه می‌فهمد ابروهایت افتاده و چین  ِ غم و ناراحتی میانشان است، حتی اگر چشمانت را هم بدزدی و به زمین بدوزی، ابروهایت همه‌چیز را لو می‌دهد!

شاید بشود ابروها را تراشید و بعد تتو کرد، رنگ کرد، مدلش را هفتی و هشتی یا کوتاه دم باریک، شمشیری، بلند و پشت صاف و .. هزار جور دیگر کرد، ولی آخرش چین بینشان را نمی‌توان کاری کرد، برای همین دلم گاهی دم می‌خواهد!

می‌دهم دمم را رنگ کنند، یا شاید هم فِرَش می‌کردم تا خوش حالت‌تر شود، آن‌وقت همیشه به نظر می‌آمد که بی‌خیالم، می‌شد تابی هم به آن بدهم تا خوشحال ِ بی‌خیال شوم.

اصلاً برای همین است که فیل‌ها بی‌احساس‌ترین موجوداتی هستند که می‌شناسیم، صورتشان که سنگی‌است، دمشان هم قد ِ دم ِ موش است!

 ولی کار ِ فیل‌ها از همه سخت‌تر است، مخصوصاً فیل‌های سیرک، بعضی‌هایشان باید روی دوپا بایستند، توپی را بچرخوانند، شیرین‌کاری کنند، بدون آنکه به کسی بفهمانند، چه حالی دارند،نه مثل فیل‌های آزاد جرات نعره کشیدند دارند و نه فرار، فقط باید زل بزنند به یک گوشه و منتظر فرمان باشند.

حساب که می‌کنم، می‌بینم، همه یکجوری می‌خواهند بفهمانند چه دردشان است، البته بعضی‌ها هم هستند، که می‌خواهند، ولی نمی‌توانند، مثل فیل‌ها، وبعضی‌ها هم که نمی‌خواهند کسی بفهمد، همان بعضی‌ها که دمشان را فر می‌کنند و تاب می‌دهند و ... نگاهشان را می‌دزدند.

زهرا صالحی‌نیا
۱۰ دی ۹۱ ، ۱۵:۰۲

باغ به باغ زندگی می‌دهد.*


چشمانم را باز می‌کنم، بی‌آنکه کابوسی دیده‌باشم، یا  کسی صدایم کرده‌باشد، فقط بیدار می‌شوم، ساعت 3:30 صبح است، خانه آرام ِ آرام است، به سقف خیره می‌شوم، تمام افکاری که قبل از به خواب رفتنم در ذهنم بالا و پائین می‌رفت، دوباره به همان روشنی و قوت، بدوت توجه به وقفه 4 ساعته، حجوم می‌آورد، فکر می‌کنم، میان کوچه و پس کوچه های افکارم می‌دوم، شاید به دری برسم، و یا حتی به سکوئی که بنشینم و نفس تازه کنم، دوباره ساعت گوشی را نگاه می‌کنم، 4 صبح است!

فکر می‌کنم، باید چیزی بخوانم، بلند می‌شوم و جلوی کتابخانه می‌ایستم، کتاب جدید نمی‌خواهم، چیزی که قبلاً خوانده‌باشم، کتابی که کلمات و جملاتش را بشناسم، که اگر، حواسم پرت فکرهای طاق و جفتم شد، بدانم جمله‌ای که رد کرده‌ام چه بوده، مجبور نشوم برای فهم هر سطر چندباره بازگردم و بخوانم کتاب تکراری برمی‌دارم.

 کتاب یکبار خوانده شده، مثل دوست قدیمی می‌ماند، زل می‌زنم به صفحاتش، تا من او را بخوانم و او هم از چشمانم، حرف‌هایم را بخواند.

کتاب نازکی بر می‌دارم، صفحاتش کاهی رنگ است، چاپ اولش 1355 بوده و چاپ آخرش 84.

"هنوز، روی تخته‌ی سیاه ِ بزرگ ِ کلاس ِ ما مساله های زیادی حل نشده باقی مانده‌است. من، این همه خطوط در هم و برهم، دایره‌ها، مثلث‌ها و مربع‌ها را می‌بینم و چیزی نمی‌فهمم. و تعجب‌آور اینکه همکلاسی‌های من هم، اغلب، مثل من هستند-گرچه خیلی از آنها پنهان می‌کنند... و باز هم تعجب‌آور اینکه آقا معلم را می‌بینم که ایستاده است رو به تخته، با یک تکه گچ، و معطل مانده‌است....ما، قبل از هر چیز باید مساله‌هایمان را حل کنیم- شکی نیست.....

وسعت ِ معنای ِ انتظار

نادر ابراهیمی"


کتاب را می‌بندم، انگار اذان می‌گویند.


*این سوی پرچین، آن سوی پرچین (وسعت ِ معنای ِ انتظار/نادر ابراهیمی)


زهرا صالحی‌نیا
۲۹ آذر ۹۱ ، ۰۰:۴۶

نیستی

وقتی کودکی می‌بینم، جائی میان قلب و دلم، می‌زند، جائی که تو نیستی!

زهرا صالحی‌نیا
۲۳ آذر ۹۱ ، ۰۱:۰۵

22/9/92

دوست دارم برای کسی، آرامش ِ نداشته‌ام را با جزئیات شرح دهم، و او سرش را تکان دهد و برایم از علت‌هائی که خودم می‌دانم بگوید.

دوست دارم، پیش ِ کسی گلایه همه‌ را بکنم (کاری که هیچگاه انجام ندادم.) و در میانه حرفم بغضم بترکد و هق‌هقم تبدیل به سکسکه شود.

دوست دارم دست از ملاحظه بردارم، دیگر ملاحظه هیچکس! به معنای کامل کلمه، هیچکس را نکنم و حتی هیچکس را درک نکنم، خودم را جای کسی نگذارم، دلم برای کسی نسوزد، دوست دارم برای یک مدتی فقط و فقط و فقط کارهائی را بکنم که دوست دارم.

دوست دارم گوشیم را خاموش کنم، با یک پتوی مسافرتی سوار اتوبوس 17:30 شوم و به مشهد بروم، دلم می‌خواهد یک هفته با کسی حرف نزنم.

دوست دارم کمتر از توانم بایستم، کمتر از توانم کار کنم، کمتر از توانم صبر کنم.

فکر می‌کنم به اندازه‌ای که باید با همه‌ی عالم و آدم کنار آمده‌ام، حتی بر سر چیزهائی که حقم بوده!

برای اولین‌بار پشیمانم! از تمام گذشت‌هائی که کردم پشیمانم، از تمام آدم‌هائی که به خاطرشان از آنچه دوست داشتم گذشتم پشیمانم و فقط خودم مقصرم، که اگر کسی جز خودم مقصر بود، راحت‌تر تحمل می‌کردم.

گاهی فکر می‌کنیم زخمی درمان شده، تمام شده، جوش خورده، زخم خورده نقش ِ خود را خوب بازی می‌کند، ولی هیچ‌کدام از اینها نیست، زخم دردناک‌تر از قبل، چرک کرده و به خون نشسته! دانستن این حقیقت نیازی به هوش ندارد، به راحتی می‌توان زخم را دید، حتی اگر زخم خورده، بازیگر با استعدادی مثل ِ من باشد.

 

زهرا صالحی‌نیا
۳۰ آبان ۹۱ ، ۰۰:۰۰

برای 30 آبان

قرار شد اعتراف کنیم، با هم، در یک زمان، من اعتراف کردم، تو پیش‌تر سکوت کرده‌بودی، من گفته‌بودم: پایم لغزیده، دلم رفته.

 تو سکوت کرده‌بودی، شنیده‌بودی! آنچه من می‌خواستم میان هیاهوی صداهایمان گم شود.

 دلت قرص شد، شیر شدی، ایستادی، گفتی: دوستت دارم، دلم برای تو رفته!

من، سر به زیر انداختم، گُل انداخت صورت ِ یخ‌زده‌ام!

شنیدی آنچه نباید می‌شنیدی، شنیدی! چه خوب شد که در آن پائیز شنیدی!!



زهرا صالحی‌نیا