11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

درباره بلاگ
11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس
بایگانی
۲۰ شهریور ۹۳ ، ۱۶:۳۷

مثل گذشته‌ی نه چندان دور


باران‌دار شدم.


*این‌که نشسته روی پشتی ِ نیمکت، در هوای بارانی ِ بهار سال 91، من هستم، نه تنها هستم و نه غمگین، تنها نشسته‌ام و عمیق به فکر فرورفته‌ام، بلکن گره‌ای* باز کنم از کلاف سردرگم این روزگار.



*گلی به جمال اعتماد به نفسم!


زهرا صالحی‌نیا
۰۸ شهریور ۹۳ ، ۰۴:۲۵

در راه-1

بخشِ کوتاهی از داستانی که شاید بلند باشد، صحنه‌ای بود که در ذهنم جان گرفت و مجبورم کرد که رهایش کنم. طرح داستان را ریخته‌ام، مدت زیادی است، سعی می‌کنم صحنه‌ها را بچینم و البته کمی تحقیقاتم را کامل‌تر و مستندتر کنم.


*نظرات پست آتش در خرمن، خواندنی‌است.


زهرا صالحی‌نیا

تفالی زدم، شاید چراغی روشن شود در راه ِ تاریکم، چُنان مرحمت کرد که خجلت‌زده از خواسته کوچک ِ خویش، خیره ماندم بر چلچراغ‌اش.

گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
شیوه مستی و رندی نرود از پیشم

زهد رندان نوآموخته راهی بدهیست
من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم

شاه شوریده سران خوان من بی‌سامان را
زان که در کم خردی از همه عالم بیشم

بر جبین نقش کن از خون دل من خالی
تا بدانند که قربان تو کافرکیشم

اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا
تا در این خرقه ندانی که چه نادرویشم

شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان
که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم

من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس
حافظ راز خود و عارف وقت خویشم



زهرا صالحی‌نیا
۳۰ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۳۹

آتش در خرمن*


سال‌ها بود، ننشسته بودم در کلاس، روبه‌روی استاد و ناگهان دلهره بگیرم بابت حرف‌های کوبنده‌اش، توبیخ‌اش. سال‌ها بود تجربه شنیدن صدای سکوت و ترس و دلهره‌ و خشم و پشیمانی کلاس را نشنیده‌بودم.







*است، اوضاع این روزهای‌مان.

زهرا صالحی‌نیا
۱۶ مرداد ۹۳ ، ۱۹:۳۲

28 همیشگی

هر بیست و هشتی یعنی تو، یعنی نشانی خانه تو، هر بیست و هشتی که بشنوم من را می‌برد به زیر سقف با صفای خانه تو چه برسد به حک شدن بیست و هشت بر روی سنگ سفیدی که نزدیک خانه تو است، نزدیک محل قرار من و تو.

 


قطعه 28 که بر پرده کلاس ظاهر شد، در آن تاریکی، در اوج درس و فکر به اینکه باید ایرادی از کار استاد بگیرم، من جا ماندم، رد شدم از مقابل پیچ امین‌الدوله کنار داربست، نشستم زیر پای تو، بالای سر همسایه‌ات، روی سکوی روبه‌روی تصوریت.

پیش از آنکه 28 بر روی پرده کلاس در آن تاریکی ظاهر شود، بی‌هوا می‌خواستم بگویم 28 از همه جا با صفاتر است، مثل عمق ِ دست نخورده جنگل‌های نمناک شمال است، همیشه بوی گلاب و شیرینی زبان می‌دهد. آن‌قدر دنج است که جان می‌دهد دفتر  یا تبلت یا لب‌تاپی بزنی زیر بغلت بروی بنشینی در عمق 28 و برای خودت داستان بنویسی و شعر بنویسی و طرح فیلم‌نامه بنویسی و تمام فحش‌های «چه کلیشه‌ای پر اغراقی» را به جان بخری.

عمق 28، ردیف باغچه‌ها، شیر آب کوتاه، از هر طرف که بیایم، فقط کافی است اسم یکی از کوچه‌های محل را روی سنگ سفیدی پیدا کنم، یک راست می‌رسم به تو که نامت روی هیچ کوچه‌ای نیست، چه‌قدر دلم برایت تنگ شده ساکن بیست و هشت ِ بهشتی.


*خاطره‌ای از گذشته+



زهرا صالحی‌نیا
۲۱ تیر ۹۳ ، ۱۸:۴۹

فصل اقتباس




در مورد اقتباس از متون ادبی متنی می‌نویسم، میانه کار، خوش‌خوشانک فیس بوکم را باز می‌کنم، دلبرکان مو پریشان و بینی عمل کرده و تازه نامزد کرده، نشسته‌اند در صفحه، جوانکهای خوش برو رو در کوه و دشت ایستاده‌اند، با لبخندی بر لب، پر غرور، بی‌سایه‌ای از غم، تکه‌های شعر عاشقانه و متن‌های پرطمطراق پر از لایک و کامنت هم هستند.

دلبرکان و جوانک‌ها گویی ایستاده‌اند تا الهام‌بخش هزار و یک شعر باشند، از چشم خمار گرفته تا گیسوی سیاه و قد چو سرو ، فکر می‌کنم که ایستاده‌اند تا شعر و داستانی شوند و روزی کسی از شعر و داستانشان اقتباسی کند و فیلمی بسازد من‌باب عشقی ابدی، رمانتیکی رومئو ژولیت‌وار. چونان عاشقان ِ امروز ِ بر پرده عریض، زیبا و پر از ناز و دست نیافتنی، پرکشش وقتی بر هم می‌پیچند، همیشه لبخند بر لب!

 شرم باد بر همه عاشقان بر پرده!!

 



شعر یعتی تو دخترکم*، داستان صدای نبودن توست، صدای لحظه افتادن تو، وقتی کودکانه می‌دویدی! می‌دویدی دخترکم؟! از کدام کوچه به کدام کوچه پناه می‌بردی، وقتی آسمان ِ شهر ناامن بود!

عزیز ِ مادر! عزیزان مادران! دست‌های من نیست، دست‌های همه مادران است که کشیده‌شده سوی آسمان، دست‌هایی از گوشت و خون که قرار است سد آتش شود و می‌شود! من دیده‌ام که دست‌هایی سد ِ آتش شده، روزگاری که دور نبوده. امروز دست‌های همه مادران کشیده شده سمت آسمان، برای آمدنی که دیر شده، چه کسی به دست‌های یک مادر نه می‌گوید؟

* اقتباس نمی‌خواهد داستان تو، وقتی اینچنین بر طاق آسمان به تصویر کشیده‌شده‌ای.


زهرا صالحی‌نیا


شنبه هفته قبل که پیش دکتر تغذیه‌ام رفته‌بودم و در مورد رژیم غذایی‌ام در ماه رمضان با او صحبت می‌کردم، حرفی زد که کمی به من برخورد، گفت «خودتون که دیدی، عملاً آدم توی ماه رمضان چاق میشه.» شاید یک تعصب بی‌دلیل بود، ولی من می‌دانستم که ماه رمضان وقفه‌ای برای رسیدن به وزن ایده‌آلم نیست و باعث نمی‌شود که سلامت کسی به خطر بیافتد، اما این تفکر از آنجا نشأت می‌گرفت که روش تغذیه ما در کل سال اشتباه بود و ماه رمضان به اوج خودش می‌رسید.

برای همین خواستم چند تجربه کوچکم را با کسانی که اینجا را می‌خوانند در میان بگذارم، مخصوصاً با بانوان جوانی مثل ِ خودم که علاوه بر تمام مسئولیت‌هایی که در زندگی جدیدشان دارند، مسئول سلامت جسمی همسر و احتمالاً فرزند/فرزندانشان هم هستند و مهم‌تر از همه سلامت جسمی خودشان.


زهرا صالحی‌نیا
۰۷ تیر ۹۳ ، ۰۴:۲۳

خوش به حال ما


می‌خواستم خط و نشان بکشم که «امسال ظرف‌ها را...» «امسال جارو کشیدن را...» «امسال شستن...» «امسال...» «امسال..» امسال را می‌خواستم آن‌چنان غلیظ بگویم که بفهمد سال‌های پیش چه‌قدر سختم بوده، که بداند نمی‌شود هم روزه بود، هم درس خواند، هم کار کرد، هم کارِ خانه کرد.

می‌خواستم شور و غلیظش کنم، آن‌طور که لعاب بیاندازد و جابیافتدد تا طعم‌اش در خاطر بماند، اما نشد، شعله‌ام ناگهان خاموش شد، خودم مهربانانه نشسته‌بودم  گوشه دلم، مثل وقتی که مادری، کودکش را دلداری می‌دهد گفتم «همه ثوابش مال ِ خودم/خودت.» چه فرقی می‌کرد خودم یا خودت؟ مادر شدم و دست کشیدم روی سر ِ خودم، مثل مادرم، مثل مادر همسرم، مثل خواهر همسرم، مثل خاله‌هایم، مثل زندایی و زن عموهایم، مثل مادربزرگ‌هایم مثل... .

خوش به حال همه زنان و مادران که هر روز، سر ِ سفره افطار میزبانند، خوش‌به‌حال لب‌های تشنه و صورت‌های رنگ پریده‌شان، خوش‌به حال آنها وقتی نزدیک افطار همه را به هوای خستگی سرسفره می‌فرستند و خودشان می‌ایستند، خوش به حال همه مادران که مادرند، خوش‌به‌حال همه زنان و دختران که بی‌کودکی مادرند، خوش به حال ما. 


زهرا صالحی‌نیا
۰۵ تیر ۹۳ ، ۱۶:۱۶

وقتی همه خوابند

How I Met your Mother  سریال آمریکایی است که بین سالهای 2005-2014 از شبکه CBS پخش می‌شد. سریال داستان چند جوان در نیویورک است. راوی داستان شخصی به نام تد است که برای فرزندانش در سال 2030 داستان آشنائیش  با مادرشان را تعریف می‌کند.
برخی اعتقاد داشتند که آشنایی با مادر دنباله سریال پرطرفدار دوستان است(به نظر من خیلی مانده که به دوستان برسد) با این همه شخصیتهای آشنایی با مادر با وجود داشتن نقاط منفی شخصیتی، ولی دوست‌داشتنی و قابل باورند. بیشتر زمان سریال در باری پائین آپارتمان مشترک تد و مارشال و لی‌لی می‌گذرد. آشنایی  مانند دوستان روایت سرراست زندگی نیست، بلکه خاطره‌گویی از لحظات خاص است، که بیشتر این لحاظ اطراف بار و مهمانی و اتاق خواب می‌گردد.


تد شخصیت اصلی سریال تمام تلاش خود را برای پیدا کردن رابطه‌ای دائمی می‌کند، در فصل اول، تد عاشق دختری به نام رابین می‌شود که این عشق به نتیجه‌ای نمی‌رسد اما دوستی با رابین پایدار می‌ماند، و رابین نفر پنجم این گروه دوستی می‌شود. در مقابل تد، بارنی، نه تنها به دنبال رابطه نیست بلکه از آن گریزان هم هست، بارنی یکی از جذاب‌ترین شخصیتهای سریال است، جوانی خوش‌لباس و ثروتمند که با وجود بوالهوسی‌ها و روابط و افکار عجیب و غریب و منحرفش به زیبایی عاشق می‌شود. در کمال تعجب بارنی و رابین عاشق هم می‌شوند و در فصل آخر با هم ازدواج می‌کنند،  اگرچه ازدواجشان به طلاقی مسالمت‌آمیز می‌انجامد ولی نمی‌توان علاقه بین این دو شخصیت را نادیده گرفت.


لی‌لی و مارشال اولین زوج از بین پنج نفر جمع دوستان هستند، آنها از زمانی که در کالج با هم آشنا شدند با یکدیگراند، به جز بخشی از فصل 2 که رابطه‌شان قطع می‌شود در کل سریال در نقش یک زوج درخشان و موفق ظاهر می‌شوند. لی‌لی و مارشال در طول سریال بچه‌دار  می‌شوند، کل بارداری فرزند اولشان را می‌بینیم و لی دو بچه دیگر تنها از آنها نام برده می‌شود، با هر بچه موجی از شادی و امید و لحظات خوب را در زندگی مارشال و لی‌لی شاهدیم. مارشال مرد مهربان و اید‌ه‌آلی است و لیلی علاوه بر اینکه برای همسرش زنی وفادار و زیبا و دوست‌داشتنی است برای باقی گروه نیز مانند دوستی باتجربه و همه‌چیز دان ظاهر میشود و با اینکه رازدار خوبی نیست ولی پنج نفر دیگر رازهایشان را به او می‌گویند و همیشه منتظر راهنماییها و کمک‌هایش هستند.



تد نیز دو بچه دارد، تولد آنها را در سریال می‌بینیم، با تمام هیجان و خوشحالی که تد و همسرش در آن غرق هستند، حتی بارنی، با آن پیش‌زمینه عجیب و غریبش بچه‌دار می‌شود، دختری از زنی که نمی‌شناسیم‌اش، اما مهم داشتن بچه است، با آمدن کودک کل زندگی بارنی تغییر می‌کند، مرد هوس‌ران خوش‌گذران تبدیل می‌شود به پدری نگران و عاشق.


کل این مطلب را ننوشتم که از سریال تعریف کنم، کاری به این ندارم که از لحاظ ساختار داستانی و سطح سریال سازی در حد مطلوبی بود(اگرچه پایان‌بندی‌اش افتضاح بود.) قصد هم ندارم بگویم که سریال مانند دوستان سعی در ترویج همان رویای آمریکایی و سبک زندگی امریکایی داشت، بلکه می‌خواهم از رویکردها بگویم، چندین سریال و فیلم غیر ایرانی دیده‌ایم که در آن زوجی نرمال حضور دارند که در تب‌وتاب بچه‌دار شدن هستند؟ چندین سریال و فیلم غیر ایرانی دیده‌ایم که تصمیم، بارداری، زایمان، رشد کودک را در آن شاهدیم؟

این یعنی رویکرد، یعنی به جای تصویب قانونی بیائیم از راه بهتری، از راه تخصصی‌تر و سریع‌تری به هدف برسیم، مدیران و کارشناسان فرهنگی که فقط به درد دعوت در سمینار و همایش نمی‌خورد، پاره‌ای وقت‌ها می‌شود در این موضوعات هم ازشان استفاده کرد.



زهرا صالحی‌نیا
۲۰ خرداد ۹۳ ، ۲۱:۴۲

و من چه قدر ساده‌ام*





قرار نیست همه‌چیز، همیشه مانند روز اولش بماند، تغییر گریز ناپذیر است، آدم‌ها تغییر می‌کنند به همان اندازه که روابط و سطح روابط تغییر می‌کنند. روزی می‌رسد که آدم‌ها_هر اندازه که دوستشان بداری، هر اندازه که از اعماق قلبت دوستشان بداری._ به گناه تغییر و انتخاب از تو بیزار می‌شوند، نگاهت می‌کنند، لبخند ِ بیگانگی می‌نشانند بر روی لبانشان و زُل می‌زنند به چشمانت تا به تو ثابت کنند که نیستند! دیگر در کنارت نیستند، ایستاده‌ای مقابل، رو د‌ر رو، تو را فرستاده‌اند به بایگانی آدم‌ها، تو را به اجبار فراموش کرده‌اند.

اینجا همان گردنه‌ی صعب‌العبور رابطه‌هاست، محلی که به سبب تغییر، ناگزیری هرچند سخت از آن بگذری، اما حسرتش می‌ماند به دلت که نمی‌شود به آدم‌ها، هرچند دوستشان می‌داری، بگویی این سوی خط بودن سخت است، سخت است، تنها این سوی خط بودن.

*قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

 

و من چه‌قدر ساده‌ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار ِ رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نزده‌های ایستگاه رفته

                                 تکیه داده‌ام!


**شکایتی نیست.


زهرا صالحی‌نیا