11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

درباره بلاگ
11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس
بایگانی
۲۳ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۳۷

پایان جشنواره

92 هم نفس‌های آخرش را می‌کشد، بهار و تابستان داغش را دید و توانست چند روزی هم روی برف را ببیند و شاید از سال 92 روزی در آینده به عنوان سالی که در آن سیاسی‌ترین فیلم‌ها و انتخاب‌ها و رفتارها از اهالی سینما سر زده، یاد شود.

تمام شد، اهالی سینما به قول خودشان بعد از 8 سال نفس راحتی کشیدند و آنچه می‌توانستند و می‌خواستند ساختند و بر پرده سینما به نمایش در آوردند، خودشان می‌گویند که لبخند به لب‌هایشان بازگشته، خودشان می‌گویند آنچه دوست داشتند ساخته‌اند، خودشان از عملکردشان راضیند و چه کسی اجازه دارد بپرسد «مردم هم راضی هستند؟»

اگر آقای احمدی‌نژاد آنقدر از آرمان‌های انقلاب و امام و رهبر استفاده شخصی نکرده‌بود، اگر آقای شمقدری به آن شدت در امر مدیریتش ضعیف عمل نکرده‌بود، اگر آنطور به هرکسی باج نداده‌بود، اگر خانواده محترم‌ها و خانه پدری‌ها و بغض و پذیرایی ساده و خوابم می‌آید و غیره و غیره در دوره مدیریت این آقا ساخته نشده‌بود، شاید کمتر دلم می‌سوخت و بیشتر حرف‌های دیشب اهالی سینما را باور می‌کردم!

بگذارید کمی صبر کنیم، تا بهمن 93، تا فیلم‌های جشنواره بعد و امیدی که قرار است در فیلم‌ها جاری باشد، شاید این‌بار این طفل چموش ایران به حرف بزرگانش گوش دهد و کمی در راه آنچه وظیفه‌اش بوده عمل کند. لازم هم نیست مانند سال‌های گذشته پس از پایان جشنواره این سوال مطرح شود که پس فجرش کو؟؟ 

حرف‌هایی هست که گفتنش در اینجا جایز نیست، حرف‌هایی که باید در عمل ظاهر شود، من/ما بیشتر مرد عملیم تا حرف و رنگ و به دوربین زُل زدن و توهمات گفتن.


زیر و بَم

زهرا صالحی‌نیا
۱۹ بهمن ۹۲ ، ۰۱:۱۱

زیر و بم

جشنواره فجر  92

در این وبلاگ  می‌نویسم، آنچه امسال در جشنواره دیدم.


زهرا صالحی‌نیا
۰۷ بهمن ۹۲ ، ۱۱:۴۳

بماند بقیه‌اش!





این بالا قرار بود، عکس بلیطهای جشنواره‌مان باشد، ولی نگذاشتم. دلم نخواست که کارم بویی از "لج‌بازی" بابت این پست داشته‌باشد. می‌خواستم پستی در باحور بگذارم که دیدم شان باحور بالاتر از این است که به مانند آدم‌های کوچک و بزرگ این روزهای ایرانم بیاییم در جوابیه هم مدام بنویسیم و در پی این باشیم که برنده‌ترین کلام را بگوییم.

دل شکستن شاخ و دم ندارد، خواستم سکوت کنم، خواستم بماند برای بعد که ببینیم نتیجه کدام بهتر است، اما دیدم گویا موظف شده‌ایم به توجیه تصمیمی که گرفته‌ایم، اگرچه اعتقاد دارم، به همان اندازه که دوستان مواخذه کننده حق مواخذه ندارند، ما حق داریم کارمان را توجیه نکنیم. فکری به نظرتان بکر میاید، احسنت، به کارش ببندید ولی باقی را ملزم نکنید به پیروی از شما!

وسوسه می‌شوم که دلیل‌هایمان را برای انتخابمان بگویم، ولی جلوی وسوسه می‌ایستم، همان‌طور که بسیاری از وسوسه‌هایی از این دست را پس زدم، باقیش بماند برای جایی دیگر، باشد که همه اینها تمرینی است  برای امتحاناتی به مراتب بزرگ‌تر.


زهرا صالحی‌نیا
۰۹ آذر ۹۲ ، ۰۱:۵۷

یک عکس و هزار خاطره



زمان گرفتن این عکس را به خاطر دارم، علی(پسرخاله‌ام) آماده بود خانه‌مان سری بزند. ( آن زمانها ما سرزده به خانه هم می‌رفتیم، آن زمان‌ها فامیل آنقدر بهم نزدیک بودند که از اینکه یخچال خالی از میوه، خانه جارو نشده، اتاق بهم ریخته شان را کسی ببیند، نمی‌ترسیدند.) گویا تابستان است ( پیش از مدرسه رفتن کاری به کار فصلها نداشتم مگر بهار و ذوق‌زدگی بابت جوانه زدن درخت‌ها، از لحاظ لباس پوشیدن هم آنچنان تفاوتی برایم نمی‌کرد، تابستان و زمستان، عروسی و عزا همین بودم، شلوار و بلیز آستین کوتاه.)

در خانه با مامان چند عکس گرفتیم، بابا آن زمان تازه دوربین زنیت‌مان را خریده بود.( فکر میکنم همین دوربین بود + ولی به نظرم زیباتر و خواستنی‌تر از این تصویر بود، هنوزم که هنوز است دلم برایش می‌رود از بس که بابا از من دریغش کرد و در انحصار خودش نگه‌اش داشت.)

بابا پیشنهاد چند عکس در پارکینگ را داد، من دوچرخه‌ام را آوردم و سعی کردم ژستی جدید اختراع کنم، راستش این عکس دقیقاً مصادف بود با دوره‌ای که من در هیچ عکسی عین بچه آدم حضور به هم نمی‌رساندم، بابا یک روز صدایم کرد و مانند یک پدر صبور نصیحتم کرد، این عکس دقیقاً بعد از نصیحت است، برای همین چهره‌ام طبیعی است.

دقیقاً نمی‌دانم چرا سعی کرده‌ام نخندم، ولی می‌دانم چرا موهایم یک وری در صورتم ریخته، خوب جواب ساده است، خودتان هم حدس زده اید، علی‌بابا! نه برای آنکه جوان جذابی بود، فقط به صرف اینکه می‌خواستم تجربه دیدن دنیا مثل علی‌بابا را داشته‌باشم، عجیب نیست؟ یک چشمش همیشه زیر موهایش بود ولی همه چیز را خوب می‌دید، نمی‌دانم سعیم دقیقاً به کجا ختم شد ولی در عکسهایی که بعد از این دوره داره موهایم اکثراً با تل محکم به عقب کشیده شده.

می‌رسیم به بوق زرد و قرمز عزیزم، داشتنش نعمتی بود، هرچند الان به نظر "ضایع" می‌آید ولی در زمان خودش من را تبدیل به دوچرخه سواری "cool" کرده بود، علاوه بر اینکه به پره‌های دوچرخه‌ام مهره‌هایی زده بودم که وقتی پدال می‌زدم صدای دینگ‌دینگ‌شان می‌آمد و بسیار دلنشین بود. راستش در این عکس مشخص نیست، ولی دوچرخه‌ام اینجا هنوز کمکی دارد، اول دوتا چرخ کوچک در دو طرف چرخ عقب، بعد یکی و بعد کمی زاویه دارتر می‌شود و بعد به مرحله آخر و هیجان‌انگیز نداشتن کمکی می‌رسیدیم. مرحله کمکی را زود رد کردم، ولی مرحله دیگری بود که بین بچه‌های ساختمان رسمیت داشت، به نام رد شدن از شیب پارکینگ و رفتن به حیاط. باعث خجالتم بود که نمی‌توانستم انجام دهم، حتی به خاطر دارم خواب می‌دیدم رد شده‌ام و برای پسر همسایه طبقه آخر (پسر پروانه خانم) تعریف می‌کردم و او تعبیر می‌کرد به اینکه "قراره به زودی بتونی!"

علی هم‌بازی خوبی بود، چند روز پیش که خاله را دیدم یاد خاطره روز تولد محدثه افتادم، سال 70، کل خانه‌مان دو اتاق تودرتو بود، علی چادری بسته بود بین دو اتاق و نمایش بازی می‌کرد، سرم را گرم کرده‌بود که دست و پاگیر کارهای مهمانی ناهار نباشم. ( چه اصراری بود مهمانی دادن در آن وضعیت؟! اصرارش برمی‌گردد به خط اول نوشته‌ام!) علی بعد از ظهری بود و باید می‌رفت، من بالای پله‌ها ایستاده بودم و گریه می‌کردم، نسرین می‌گفت: خوب من که هستم! بیا با من بازی کن!

واقعیتش در دلم می‌گفتم: آخه با من که بازی نمی‌کنی!

یک عکس است و هزار خاطره، فقط می‌ماند دلیل نگاه آنچنانی محدثه به علی که راستش چرای این یکی را اصلاً نمی‌دانم!


زهرا صالحی‌نیا
۳۰ آبان ۹۲ ، ۰۹:۴۴

فوت و فن عشق

پیش بیا! پیش بیا! پیشتر
تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست ترت دارم از هرچه دوست
ای تو به من از خود من خویشتر

دوست تر از آنکه بگویم چه قدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر


زهرا صالحی‌نیا
۱۹ آبان ۹۲ ، ۰۰:۰۸

تو کجا بودی؟

هر سال محرم‌هایم را با آفتاب در حجاب شروع میکنم، تاسوعا و عاشورا پدر، عشق و پسر را هم به روضه‌هایم اضافه می‌کنم، تا اربعین چندباری دوره‌اش کرده‌ام، چند سال است؟! از اول دبیرستان، می‌شود حدود 10 سال. کاری ندارم الان آقای شجاعی چیست و چه شده و .. در واقع کار دارم، ولی سید مهدی شجاعی آفتاب در حجاب را، نمی‌توانم نادیده بگیرم. گاهی که در هیئتی به پست مداحی میخورم که جز شرح چشم و ابرو و صدای..(شرمنده! قادر به توضیح نیستم.) جملات کتاب را مرور می‌کنم، آن‌وقت منم و مجلس روضه‌ای که سخت است در آن بی‌اشک نشستن.

وقتی روضه رقیه را می‌خوانند، من به یاد « تو کجا بودی بابا وقتی مردم به ما می‌خندیدند؟!

تو کجا بودی بابا وقتی که ما بر روی شتر خواب می‌رفتیم و از مرکب می‌افتادیم و زیر دست و پای شترها می‌ماندیم؟

تو کجا بودی بابا وقتی مردم از اسارت ما شادی می‌کردند و پیش چشمهای گریان ما می‌رقصیدند؟!....»

«تو کجا بودی؟» همین کافی نیست؟ تو کجا بودی یعنی روایت کامل عاشورا! مثل این است که داستان را از ابتدا، از روز تولد حسین هم نه، از روز وفات پیامبر ، از شب‌های مدینه و درهایی که به روی فاطمه بسته شد و اشک و در و سیلی و بعد تنهایی یک مرد، 25 سال خانه نشینی تا بی‌یاور ماندن امام حسن و بعد دعوت‌نامه‌ها و  مسلم که گفت نیا و... سرزمینی به نام کربلا.

تو کجا بودی فقط روایت اسارت نیست.

زهرا صالحی‌نیا
۰۷ آبان ۹۲ ، ۱۷:۴۱

هیچ خبری از کودکی نیست*

ساعت چهارصبح(ساعت چهار البته هنوز شب است.) از خواب پریدم، نشستم و فکر کردم "زایمان کاری است که باید خودم به تنهایی، انجام دهم!" جمله ساده‌ایست، در واقع واقعیت بدیهی و ساده‌ایست، اما برای من یک کشف بزرگ بود. به تنهایی، یعنی نمی‌توانم با رِندی کار ِ سخت یا چندش آوری را که هر لحظه عمرم از آن فرار می‌کردم، گردن دیگران بیاندازم.(اگرچه بعد از ازدواجم کارهای چندش‌آور زیادی را به گردن گرفتم، و البته نقش همسر، که به گردنم انداخت را هم نباید نادیده گرفت! چه می‌شود کرد؟! چوب خداست!)

در تاریکی نشستم و به دردهای قطعی زایمان فکر کردم، هرکسی تجربه درد در زندگیش را داشته، می‌داند آستانه تحملش چه‌قدر است، مخصوصاً که خانم‌ها در درد کشیدن و صبور بودن ید طولائی دارند، ولی گویا این درد مانند بقیه نیست. (راستش من کلاً به این "گویا" اعتقادی چندانی ندارم.)

زایمان یعنی رویاروئی با اتفاقی جدید و غیرمنتظره، و حتی شاید یکی از بزرگترین کارهای "تنهایی" و مستقلانه یک زن در زندگیش که تماماً خودش قهرمان آن است، همه اینها را در ذهنم دوره کردم، همه‌ی خوانده‌ها و شنیده‌هایم را. سعی کردم لحظه‌های سخت را تجسم کنم، می‌خواستم بدانم حتی در آن لحظه‌ها هم باز به همین اندازه همین حالا که هیچ خبری از کودکی نیست، دلم نوزاد ِ آینده‌ام را می‌خواهد. فقط نوعی تجسمِ درد بود، ولی من ساعت چهارصبح، با آن حالی که از خواب پریدم، می‌توانستم بفهمم که حتی در آن لحظات سخت هم، به سختی دلم کودکم را می‌خواهد.

اینجا بود که به یاد مهم‌ترین درسی که از زندگی گرفته بودم افتادم. وقتی با تمام شدن اولین بستنی‌ام در کودکی، اولین کارتونی که دیدم، اولین مسافرتی که به یاد دارم و بازگشتیم، اولین مهمانانی که از خانه‌مان بعد چند روز رفتند، یادگرفتم هیچ چیز ابدی نیست! یاد گرفتم که در شروع هراتفاقی به خودم یادآوری کنم که روزی تمام می‌شود و همین درد تمام شدن و دلتنگی رفتن را برایم آسان‌تر می‌کرد، و این درس در شروع دردها هم کاربرد داشت، مثل دندان درد، با خودم می‌گفتم:هفته دیگه دوشنبه تمومه!

مثل دل درد و سر درد و درد انگشت پایم وقتی ناخنش کنده شد و همه و همه! با خودم  می‌گفتم"فلان روز! فلان ساعت! تمام است! اصلاً یادت می‌رود درد.

با خودم گفتم، همین کار را می‌کنم، اگر روزی روی تخت از درد به خودم پیچیدم، به فردایش فکر می‌کنم، بالاخره که تمام می‌شود، بالاخره که باید سیرطبیعی این اتفاق طی شود، بالاخره که باید کودکی را به دنیا بیاورم.


*تیتر صرفاً جهت برطرف کردن سوء تفاهمات احتمالی است


زهرا صالحی‌نیا

تو را برای ابد ترک می‌کنم،مریم.

 

در وبلاگی این خط را می‌خوانم و پرتاب می‌شوم به روزهای دور، به "و ما اَدریک ما مریم؟"و مستور و مستور و روزهای با مستور! چه می‌شد من را؟! آنطور دیوانه‌وار خواندن مستور! آنطور دیوانه‌وار حس کردن تک‌تک جملاتش.

زهرا* می‌گفت: نمی‌شود به مردی که در اندوه فرو رفته خرده گرفت!

می‌خواستم به او بگویم: به دختری که در اندوه دفن شده چه‌طور؟ می‌شود؟!

ولی زهرا رفته‌بود، میان همان حلقه‌های در هم پیچیده دود آن عصر پائیزی، بعد از دویدن از شیب تند آن کوه روبه‌روی خوابگاه دانشجوئی ولنجک، بعد از آن راه رفتن میان خیابان خلوت. من هم رفتم، انگار گم شدم ، دیگر خودم نشدم، سال‌هاست که خودم نیستم، جای کس ِ دیگری زندگی می‌کنم، نفس می‌کشم، می‌خندم و تنها به جای خودم به جای همان خود ِ قبلیم مستور می‌خوانم و ...

 

مستور نمی‌خوانم، کتاب‌ها را گذاشته‌ام بالاترین قسمت کتابخانه، از جلدشان هم می‌ترسم، صندوقچه پاندوراست، می‌ترسم بازشان کنم و طوفان شود، بلرزم، بریزم، غوغا کنم.

دیگر به برگه‌های هیچ کتابی چنگ نمی‌زنم، فکر می‌کنم"من با زهرا رفته‌ام؟!"

 

 

از اتاق بیرون می‌زنم، تاریکی حال و پذیرائی می‌ترساندم، دست‌پاچه چراغی روشن می‌کنم. دست دراز میکنم به سمت طبقه بالائی کتابخانه، دستم می‌لرزد و "من دانای کل هستم." را بر می‌دارم، "و ما ادریک.." می‌آید.

"گفتم غزلی بدهید قصه‌ای برابر باز ستانید. پایاپای. و امیر غزلی داد. به تمامت راست. اکنون من به او قصه‌ای می‌دهم. تضمین آن غزل، اما همه خیال."

هنوز هم که نام مریم می‌آید، هنوز هم که بوی پائیز می‌آید، هنوز هم وقتی از کابوس‌های دست و پا زدن برای به دست آوردن بیدار می‌شوم، زمزمه می‌کنم "و من حتی/ که دیری است/ ایمان آورده‌ام_بی‌دلیل_/ به چشمانت."

 

تو را برای ِ ابد ترک می کنم، مریم.

چه حسن ِ مقطع ِ تلخی برای ِ غم، مریم

پکی عمیق به سیگار می زنم اما

تو نیستی که ببینی چه می کشم، مریم

برای آن که تو را از تو بیش تر می خواست

چه سرنوشت ِ بدی را زدی رقم، مریم

مرا به حال ِ خود واگذاشتند همه

همه ، همه ، همه اما ، تو هم ؟! تو هم ؟! مریم ؟!

امیرپیمان رمضانی

 

*من نیستم، دوستی است از گذشته.


زهرا صالحی‌نیا
۰۸ مهر ۹۲ ، ۰۲:۱۶

محبوب ِ من

به ترکیب "محبوب ِ من" فکر می‌کنم، به لحن بیان این ترکیب توسط گوینده. به اینکه گوینده انگار قرار است نرم‌ترین و شکننده‌ترین نام دنیا را به زبان بیاورد، توجه‌اش را جلب کند، او را بخواند و تمام حواسش را برای خود کند. گفتن "محبوب ِ من" مانند گفتن یک نام، ساده نیست، مثل آن است که گوینده بخواهد، برق چشمانش را زمان ِ دیدن ِ محبوب‌ش توضیح دهد.

به صورت گوینده فکر می‌کنم، به سرخی ناگهانی گونه‌ها، گُر گرفتن چشم‌ها و خیسی کف ِ دست‌ها. وقتی گوینده می‌گوید "محبوب ِ من"، وقتی در هر دیدار، در هر یادآوری ِ محبوب‌ش، تکرار می‌کند "محبوب ِ من"، سوالی ساده و حیاتی می‌پرسد، هربار! هربار! تسلیم و حسادت و تمامیت خواهی و پرسش درباره ماندن و خواهش برای ماندن و اعتراف به آشکارترین راز ِ هستیش،در این دوکلمه موج می‌زند.

نمی‌شد چندین و چندبار تکرار کرد که "محبوب ِ من" نرم‌ترین و شکننده‌ترین نام دنیاست، ولی می‌توان هزاران بار! هزاران هزار بار! در هر تکرار، نرم و شکننده، با دلهره‌ی پاره شدن گلبرگ ِ نازک ِ این ترکیب، گفت " محبوب ِ من". مثل تکرار هزاران باره‌ی کوتاه‌ترین داستان عاشقانه‌ی دنیا.



زهرا صالحی‌نیا
۲۷ شهریور ۹۲ ، ۰۱:۵۰

خرده جنایت‌های میوه فروشی

حسین آقا میوه فروش محل ِ ما، شخصیت مهمی است. وقتی در صف میوه هستی و خانمی همراه چند ملازم، بدون حتی نیم‌نگاهی به صف عریض و طویل رد می‌شود و با غروری ملکه‌وار وارد مغازه می‌شود، تا بیایی به خودت تکانی بدهی و  تلنگری به جلوئی‌ها بزنی که "این خانم صف رو ندید؟!" یا "مگه این صف نیست؟!" خانم‌ها سریع سر در گوشت می‌کنند و می‌گویند: "زنشه!" یا "خانم ِ حسین آقاست!" یا "زن ِ حسینه! نمی‌شناسیش مگه!"

لحنشان وقتی آن بانوی ِ مکرمه را معرفی می‌کنند، مخلوطی است از کمی حسرت، حسادت و شیطنت.

خرید کردن از حسین آقا، علاوه بر تامین مایحتاج خانه، گویی نوعی تفریح هم برای برخی بانوان است، می‌آیند، اراجیفی می‌گویند، و حسین آقا در هیبت  مرد دهه چهلی به تمام معنی ضایعشان می‌کند.

در این میان، اگر در صف آرام بایستی، ممکن است خانمی، حس کند "حالیش نیست، واستاده! برو کیسه ات رو بذا رو ترازو!" و سعی در پوشاندن جامعه عمل به حسش کند، که طبیعتاً چون من حالیم است، نمی‌تواند و حسش عریان می‌ماند.

از اینها گذشته، حسین آقا از مشتری‌هایی مثل من خوشش نمی‌آید، مشتری‌های گاهی که به اجبار می‌خورند ِاخمو و چانه‌نزن، که جملاتشان محدود می‌شود به مقدار میوه درخواستی و بفرمائی برای دادن پول یا کارت عابر.

طبق تحقیقات میدانی‌ام، فهمیده‌ام فقط حسین آقا نیست که از این دست مشتری‌ها خوشش نمی‌آید، بلکه بیشتر میوه فروشی‌های محلی، از مشتری‌هایی از این دست بیزارند، البته بعضی بیشتری و بعضی کم‌تر.

مهم‌تر از همه اینکه، در میوه فروشی‌های محلی گویا، اولیا مخدره‌ای که همسر میوه فروش است، حکم نیمچه ملکه محل را دارد، که تا می‌تواند از آزادیش استفاده می‌کند و دل می‌سوزاند.

برای همین است که میدان تربه‌بار را ترجیه می‌دهم و می‌شوم مشتری ِ به اجبار خورده!

 

*آخرین باری که رفته‌بودم میوه فروشی حسین آقا، خانمی جلوی ِ من ایستاده‌بود، چیزی نمی‌خرید، گفتم" نوبت شماست فکر کنم."

برگشت و بلند خندید و دستهایش را در هوا تکان داد و جوری که همه بشنوند گفت"ای وای! من که چیزی نمی‌خوام بخرم! من خواهر زن ِ حسین آقام!"

و من نفهمیدم چه ربطی داشت!!!


زهرا صالحی‌نیا