11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

لیلی بودم ولیکن اکنون/مجنون‌ترم از هزار مجنون

درباره بلاگ
11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس
بایگانی

وبلاگش را باز میکنم و می‌گذارم تا بنوازد، دلتنگ گذشته ام؟!

آری! وقتی صدای آهنگ پیچید، دلتنگ روزهایی که گذشته‌اند شدم! شب بیداری ها! نوشتن‌ها و نوشتن‌ها و نوشتن‌ها! گاهی از یادآوری دردهای گذشته، مچاله می‌شوم، فکر می‌کنم، طاقتم سرآمده بود، دیگر نمی‌شد با آن حجم غم سر کنم! خدایا خوب است که گذشت! ولی آیا من همان زهرا هستم؟!

این خیابان ها و کوچه ها همان‌ها هستند؟!

کجا رفت همه‌ی رفاقت‌ها؟!

کجا رفت؟!

زهرا صالحی‌نیا

امروز روز خوبی بود، و هنوز هست، روشن است، خیابان‌ها را آفتاب گرفته، حتی درون اتاق IT ساختمان فلات قاره هم افتاده‌بود.

پسرکی در اتوبوس با دایره، سوسن خانم می‌خواند و همه می‌خندیدند، همه‌ی اتوبوس می‌خندیدند و آدم‌ها از بیرون به ما نگاه می‌کردند، یک اتوبوس، پراز آدم، پر از آدم‌های مختلف می‌خندد! هیچکس به پسرک پولی نداد، پسرک بعد از سعی بسیار برای گرفتن پول و ناامید شدن، گفت: گویا خانم‌ها و آقایان پول اتوبوس شما رو هم من باید حساب کنم!

و باز ما همه خندیدیم.

من می‌خندیدم، خوشحالم، هوا روشن است، بهار می‌آید، صبح‌های روشن، سبز و حتی گرم. من روزها را دوست دارم، برخلاف گذشته که شب‌ها را ترجیح می‌دادم، برای آنکه پنهان شوم، برای انکه تمام غمم را در شب بریزم، شاید کمی سبک‌تر شوم!

ریه‌هایم هوای ِ تازه می‌خواهد، قلبم، سریع‌تر از همیشه می‌تپد و زخمش التیام یافته، دیگر هیچ اثری از هیچ درد و زخمی نیست، من خوب ِ خوبم! بیشتر از همه عمرم، رفته! تمام آن غم، با همه سنگینی و بزرگی و دردش رفته، مثل زنی هستم که فارغ شده و در خلسه بعد از اخرین هجوم درد به سر می‌برد، و گویی منتظر دیدن نوزادم هستم!


*یادش بخیر، باورتان می‌شود سال 87 بود؟! چه دوستی‌هایی بود، چه روزهایی!!!!! خدایا! یادش بخیر! همه نظرات آن پست‌ها را جائی نگه‌داشته‌ام! یادش بخیر

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد1

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد2

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد3

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد4

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد5

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد6

"بهار" به روایت نامه های بی مقصد7



زهرا صالحی‌نیا
۱۹ بهمن ۹۰ ، ۲۰:۴۸

آبان بود.

چند روز پیش در مترو، صدای آهنگ آشنایی می‌آمد، وارد که شدم، احساس کردم، همه‌ی آدم‌های داخل سالن مترو، آهنگین راه می‌روند، راه رفتنشان شاد است، همه‌شان دوست داشتنی‌تر از همیشه هستند، خوب‌اند، صدای آهنگ ِ چارلی چاپلین می‌آمد، سالن پُر از انرژی بود، همه چیز انگار رنگ  گرفته بود، وقتی پیچیدم، روی پله‌های برقی، صدا، کمتر شد، رنگ‌ها کم رنگ‌تر، دوباره همه‌چیز خاکستری شد، انگار همه فقط راه می‌رفتند!

زهرا صالحی‌نیا

وقتی همه دارند از جابز می‌گویند و از شاهکارهای موجود در نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال تعریف می‌کنند، چرا من چیزی از خاطرات شیرینم نگویم، مثلاً من هم برای خودم کسی هستم صاحب فکر و از این حرف‌ها....

یک بخشی بود در نمایشگاه که به صورت دالانی پُر از پوسترهایی در مورد گوگل و فیس‌بوک و ... بود، و همین پوستر ِ بسیار جالب"تفاوت فیس بوک با ویندوز..." را همان‌جا زده‌بودند، انتهای دالان منتهی می‌شد به فضای بازی که در گوشه‌ای از آن یک‌سری صندلی و میز کوچک چیده بودند، و جلوی هر صندلی یک تصویر رنگ نشده همراه چند مدادزنگی بود، زمانی که من به آن بخش رسیدم، مادری که فکر نمی‌کنم اطلاع کاملی نسبت به اینکه دقیقاً چرا گوگل شبیه تانک شده، دخترک سه ساله‌اش را پشت میز نشاند و خودش روی صندلی ِ دیگری نشست تا کمی استراحت کند، اینجا باید متذکر شوم که بنده، به عنوان یک انسان صاحب فکر و این حرف‌ها، به شدت متنفرم و مخالف که کودک را وادار به رنگ‌آمیزی طرحی از قبل تعیین شده‌کنند، احساس می‌کنم تمام خلاقیت و آزادی کودک کشته می‌شود و خود ِ کودک بیچاره هم فکر می‌کند چه‌قدر خوب است که داخل خط‌ها را رنگ می‌کند و سعی می‌کند تصویری با خطوط سیاه را هرچه زیباتر کند.

حالا شما بگیرید، این تصویر، یک لوگو گوگل باشد که شبیه تانک شده، یا یک اف انگلیسی که گردن مردی عجیب الخلقه آویزان شده و شاهکارهای هنری دیگری که من از توصیف آن‌ها عاجزم!

 

تا اینجا همه‌چیز را فقط به دیده تاسف نگاه می‌کردم، ولی وقتی دخترک کوچک و مادر ِ از همه‌جا بی‌خبرش را دیدم، فکرکردم، اگر هیچ‌کاری هم از دستم برنیاید، حداقل می‌توانم کمی اعتراض کنم که!!!!

شعار دادم؟! شعر خواندم؟! کلیپ فرستادم روی یوتوب؟! زنگ زدم بی‌بی‌سی؟! رفتم بی‌بی‌سی؟! خونتون؟! خونشون؟!

خیر! تنها رفتم به سمت آقای ِ بسیار نورانی و موجهی با ریشی زیبا و هیبتی آنچنان که چشم‌های بنده را نور وجودیشان زد، گویی مهتابی خورده‌بودند. سلامی کردیم و خسته‌نباشیدی گفتیم، و ایشان هم جوابی در خور یک خانم به بنده دادند، یعنی طوری که فقط منتظر بودم یک استغفرالله بگویند و فوت کنند به من! حالا شما بگیرید بنده برای خودم خانم محجبه‌ی چادری هستم، نمی‌دانم این بنده خدا چه کشیده در آن نمایشگاه و ....

القصه... سعی کردیم کمی سخنمان را تلطیف کنیم، شاید بر دل نشیند، گفتم: من با این موارد که گوگل برخی قوانین را رعایت نمی‌کند و فیس بوک فلان است و بهمان و اینها مشکلی ندارم، ولی چرا این روش را برای آموزش به کودکان انتخاب کرده‌اید؟

جناب آقای نوربالازادگان فرموند: ما می‌خواستیم اینها در ذهن کودک به صورت واضح و وحشتناکی حضور داشته‌باشد و در خاطرشان بماند..

خود ِ آقای نوربالازادگان که نیست، ولی خدایش که هست، راستش دقیقاً این جملات را نگفت، فقط خاطرم هست یک لحظه من احساس کردم، در این مکان مغز ِ کودکان را شستشو داده و چیزهایی دلخواه و غول مانند در آن وارد می‌کنند.

دوباره با همان لحن تلطیف شده، گفتم: البته از لحاظ روانشناسی هم اینکه تصویری به کودک بدهید و او مجبور به رنگ آمیزی تنها شود، غلط است، قدرت تخیل و تفکر او را می‌گیرد، راه دیگری هم هست، به نظر ِ شما راه بهتری نبود برای آموزش به کودک و تفهیم این مطالب؟!

(راستش من هم دیگر به این شدت لفظ قلم با آن بزرگوار صحبت نکردم‌هااا)

یک آن جناب نوربالازادگان، به بنده براق شد و گفت: ما این روش به ذهنمان رسید و از همین روش استفاده کردیم، شما روش دیگری می‌دانید استفاده کنید...

و بعد بنده را به جرم اختلال در نظم نمایشگاه بازداشت کردند.(دروغ گفتم!)

در هر حال، ما از نمایشگاه با کوله‌باری از دانستنی‌ها بازگشتیم و با انسان‌های نوع‌آور زیادی هم سخن گفتیم، مثلاً یک جائی بود که اسم نمی‌برم، ولی خیلی باحال بود، فکر می‌کرد من مثلاً نمی‌فهمم، حسابی چرت‌وپرت گفت و بعد هم حالی مضاعف برد که "خرش کردیم رفت!"

یک جمله شاهکار داشت، در مورد اینترنت پاکشان، گفت: سیستم ِ ما، بلک لیست ندارد، بلکه وایت لیست دارد!

البته یک بروشوری هم داشتند که انگار داشت به صورت مودبانه فحش می‌داد و آدم کاملاً می‌شنید که نویسندگان بروشور دارند "هرهر" می‌خندند!

آنچه ما دیدیم، این بود، اگرچه، برای آنها که بهتر دانند، نمایشگاه سوهانی بوده بر روح، برای ما که کمتر دانیم، مفرح بود و کمی آستانه‌ی فحش‌خوریمان بالا رفت.

تمام.

 

زهرا صالحی‌نیا
۲۴ شهریور ۹۰ ، ۰۴:۰۱

واس چی آخه؟!

 

" با عنایت به طرح تعریض خیابان، این مکان در آینده نزدیک تخریب می‌شود."

دقیقاً یادم هست که نوشته‌بود با عنایت به یه چیزی، حالا شاید بقیه جمله دقیق همونی که نوشته شده، نباشه، ولی کلیتش همین بود، به نظر ِ شما هم عجیبه؟!

با عنایت؟! آخه چرا با عنایت! چرا با توجه نه؟! بعد آدم رویه یه بنر بزرگ یه همچین چیزی رو می‌نویسی میکوفه رو دیفار!

شایدم من الکی دارم گیر می‌دم!!

                                    ولی آخه با عنایت؟!

 

زهرا صالحی‌نیا
۰۶ شهریور ۹۰ ، ۱۳:۴۰

داستان: مردی در آستانه‌ی هبوط

 

 

سلام

سلام

لرزان و سرخ بودی، مانند دخترکان تازه به بلوغ رسیده، با شرمی در نگاه که برق زندگی را در چشمانت بیشتر جلا می‌داد، من، مردی درمیانه دهه‌ی چهارم زندگیم، از میان تمام زنانی که روزها و شبهای ِ من را پر می‌کردند، در لحظه‌ای، در تنها لحظه‌ای در حضور تو گم شده‌بودم!

روزها گذشته بود تا توانستم، فکر سلام کردن به تورا، به ذهنم راه دهم، هربار، در مقابل ِ تو به سجده می‌افتادم، نه فقط در مقابل چشمانت، و شرمشان، پیشانیت و حتی بینی ِ تو! در هیچ کجا آیا کسی هست که به اندازه‌ی من، حسرت‌بار به بینی، دخترکی نگاه کند، همانطور که شاید مردی، به لبان معشوقش!

لبانت، که نمی‌دانم، نمی‌دانم، نمی‌دانم، خطوطش به کدامین سو است! من، که چشمانم نخستین بار به روی لبان زنی، می‌ماند، و استفاده‌ای جز برای بوسه‌های وحشیانه‌ی شبانه، برایش متصور نبودم، حال حتی، نمی‌دانم، لبان ِ تو، خطوط ِ لبان ِ تو به کدام سو می‌رود!

اسماء!!! ای کاش هربار، به جای سجده به تمام این‌ها، به دستانت، به قلبت، که تپشش را به روی سینه‌ی خود حس می‌کنم، به تو تنها یک سلام گفته‌بودم، ای کاش!

می‌گویند، هرکس، برای بار نخست کعبه را می‌بیند، به سجده می‌افتد!

اسماء! هر بار! هر بار! من هر چهل بار را به سجده افتادم، و تو ندیدی! اسماء! تو نگاهم نمی‌کردی، که اگر نگاه می‌کردی، من ذوب می‌شدم، در مقابل آتش نگاهت!

اسماء! ای کاش نگاهم می‌کردی، ای کاش ذوب می‌شدم، و تو دوباره، با دستانت، من را، مردی که سخت و سنگ است را می‌ساختی!

اسماء! ای کاش، میان دستانت، ای کاش، من ِ مذاب ِ میان دستانت، میان بندبند انگشتانت، می‌ماندم و تو، من را، می‌ساختی و من دوباره میان دستانت روان می‌شدم!

.

.

.

اسماء! من، حتی لحظه‌ای به خواستن ِ تو نیاندیشیدم، و تو، بعد از سجده چهلم، به من سلام دادی، صدایت، میام تمام ِ ساختمان‌ها و برج‌های ِ دنیای ِ من پیچید، کوشیدم،  مقابل ریزش تمامشان را بگیرم، ولی تو سلام کردی....

کن فیکون!

و من، مردی در میانه‌ی دهه‌ی چهارم زندگیم، با دنیایی پُر از برج‌های بلند و زنانی که نامشان را به خاطر ندارم، دنیایی که من، در بالاترین نقطه‌ی آن ایستاده بودم، به تو، اسماءی ِ کوچک، سلام کردم، گویی میان چشمانت که پُر از شرم بود، بابت دیدن ریختن ِ تمام این بناها و زنان ِ عریان و خدایی من، داستان ِ من را روایت می‌کردی!

داستان ِ سنگینی ِ حضور ِ تو که بر دوش ِ من انداخته بودی، برای سجده و تمام چهل بار، و آتشی برای ذوب تمام ِ من، و تو خود بودی، تمام ٍ من! اسماء ِ من! آمدی، بی‌آنکه منی چون من، تو را بخواهد و داستان ِ من را نوشتی، با دستانت، داستان مردی مذاب، میان انگشتان ِ معبودش!

 

زهرا صالحی‌نیا
۰۱ شهریور ۹۰ ، ۰۸:۱۵

اعلام جنگ

باید بگم که تست دوبله رد شدم، البته این قضیه مال ِ شاید 3 هفته پیش باشه، سعی کردم با خودم کنار بیام ولی نشد!

تا به حال هیچ‌وقت به این حد به قبول شدن در امتحانی ایمان نداشتم، خوب یه بار قبول شده بودم! و البته حماقت کردم و دنبالش نرفتم! سری اول خیلی سخت‌تر بود، کلی متن خوندم، کلی سوال جواب دادم، آخرش هم بلند خندیدم، در واقع هَوار زدم!

ایندفعه دخترخانم تست گیرنده، به خودش زحمت نداد دو تا سوال بپرسه، نمی‌دونم چرا از اون و همه‌ی اون کسایی که بعد از تست رفتن پیشش و کلی حرف زدن و سعی کردن غلطهاشون رو توجیح کنن و همه‌رو معطل کردن، لجم می‌گیره!

احساس می‌کنم اسم همه‌شون توی لیست هست جز من، و واقعاً نمی‌دونم چرا به همه‌شون به چشم این آدم‌هایی نگاه می‌کنم که تو فرودگاه و راه‌آهن و ... پیج می‌کنن و به صورت کاملاً پاستیل واری اسم آدم‌ها رو تلفظ می‌کنند!

اینکه می‌گم پاستیل، به خاطره اینکه، اگه سعی کنید، یعنی اگه خودتون رو به درودیوار بزنید که تو صداشون غرق بشید، عینهو پاستیل ِ خیس خورده می‌چسبید به کف ِ زمین از بس که حرف رو کش میدن و گند میزنن تو هرچی لحن و کلمه است!!!

تصورم این نیست که صدام خیلی خوبه! به هیچ وجه ( دروغ که نداریم، به هیچ وجه ٍ به هیچ وجه هم که نه! خوبه خوب!) ولی مسئله اینکه من ذاتاً یه دوبلورم، این هفته دوباره می‌رم تست می‌دم، بهشون حالی می‌کنم با کی طرفن!

 

زهرا صالحی‌نیا
۲۸ مرداد ۹۰ ، ۰۷:۳۲

بخوان....من را

دعا کردن، کاره لذت بخشیه، مخصوصاً که به نظر من هیجان هم داره، از اون لحاظ که هیچ‌وقت نمی‌تونی پیش‌بینی کنی چه دعاهایی باید انجام بدی، البته در مورد اون دسته از دعاها صحبت می‌کنم که جهت کارگشائی و وقتی مسئله‌ای پیش می‌آد، انجام می‌دم.

یه سری دعاها هست اصلاً نمی‌دونی قراره یه زمانی انجامش بدی و حتی بعضی‌هاش به فکرت هم نمی‌رسه، مثل اینکه سرت و بذاری رو مهر و بعد دعاهای معمولت و ... انگار داری یواشکی با خدا حرف می‌زنی بگی: یه کاری کن با من آشتی کنه!

بعد، بی‌صدا اشک بریزی، اشکات قل بخوره و از روی ابروهات رد بشه و بچکه روی مهرت، دوباره بگی: یه کاری کن با من آشتی کنه!

ته دلت بدونی، فقط، کار، کار ِ خودشه.

 

زهرا صالحی‌نیا
۲۶ مرداد ۹۰ ، ۰۷:۴۰

تلویزیون 14 اینچ پارس

به نظر میاد دچار سندرومی شدم به نام " ظرف در سینک" که اگر فقط یک عدد ظرف در سینک ظرفشوئی موجود باشه، من دچار بی‌قراری می‌شم!

.

.

.

در حال حاضر، چند روزی میشه که همسر(علی) بنده رو معتاد کردند به بازی Need For Speed البته من شکایتی ندارم، احساس می‌کنم مثل راکی که بعد چند سال برمی‌گرده به روزهای اوجش منم برگشتم به روزهایی که هر بازی رو بدون وقفه تا آخر می‌رفتم، این زمان اوجی که می‌گم برمی‌گرده به دوره‌ی سگا، یه چند تا از بازی‌های سگا رو هم که تا اخر رفته بودم، همین چند وقته پیش پیدا کردم، بعضی وقتها جهت تجدید خاطرات باهاشون بازی می‌کنم.

روزهای خوبی بود، هوا همیشه روشن بود، بوی کولر میومد، دائی‌نا از بندرعباس آمده بودند، ما مدام در حال بازی بودیم، شورش در خیابان، سونیک، کابوی و... یا مثلاً یه بازی که اسمش رو نمی‌دونستم و خودمون بهش می‌گفتیم، شمشیرزن، شاید خیلی‌ها هم مثل ما برای بازی‌هاشون اسم ِ دلخواهشون رو می‌ذاشتن، یه لامپ تصویر سوزوندیم، تا بابا رفت یه تلویزیون 14 اینچ برای سگامون خرید، ولی حالی که بازی کردن با اون تلویزیون بزرگ میداد و هیجانش کجا و اون تلویزیون 14 اینچ کجا!

خوب شد یادش افتاد، یه تلویزیون کوچولوی با مزه بود، خوشم میومد ازش، هنوز صفحه‌های تلویزیون اون زمان شکم داشتن، اون تلویزیون هم، یه شکم کوچولو داشت، عینهو خودش!

به نظرم، این روزها خیلی گرم‌تر از روزهایی هست که به خاطرم می‌آد، حتی در اوج دویدن‌ها، انگاری که اون زمان‌ها خنک‌تر بود و بوی کولر بیش‌تر می‌آمد!

چرا دیگه بوی کولر نمی‌آد؟!

 

زهرا صالحی‌نیا
۲۳ مرداد ۹۰ ، ۰۱:۳۰

من در این روزها



سلام

زهرا هستم! یک همسر، یک عدد بانوی خانه‌دار، که از خانه‌ی خودش، اولین پست متاهلیه کاملش را تقدیم می‌کند.

از 22 تیر به طور رسمی شروع به زندگی مشترک با هم کردیم.


 ادامه.....:

این روزها کار خاصی انجام نمی‌دهم، جز اینکه فکر می‌کنم، به همه‌ی آن کارهایی که انجام نمی‌دهم و یا می‌خواهم، انجام بدهم!

یک زمانی خیلی راحت، با اطمینان کامل می‌دانستم دقیقاً چه‌چیزی می‌خواهم، ولی در حال حاضر، بیشتر می‌ترسم، می‌ترسم از اینکه آنقدر به درجا زدن ادامه بدهم که خسته شوم، و حتی می‌ترسم سراغ راهی بروم و در میانه راه پشیمان شوم و یا به دیوار بخورم!

علی حرف‌های خوب و امیدوار کننده‌ای می‌زند، از اینکه من باید راهی که دوست دارم را دنبال کنم، ولی من باز هم سردرگم هستم، در تمام طول زندگیم، تا به حال، یک زندگی رسمی داشتم و یکی غیر رسمی، رسمی آن بخش از زندگی ِ من بود که باید در حضور دیگران، در دانشگاه و در زندگی معمولم دنبال می‌کردم و غیر رسمی ن بود که دوست داشتم و همیشه در خفا، و در حاشیه زندگی رسمیم به آن می‌پرداختم، و حالا، خودم و همسرم از "من" می‌خواهیم که زندگی غیررسمیش را، همان که زندگی واقعیش هست را علنی کند و از این به بعد، آنطور که باید و می‌خواسته زندگی کند!

دوست دارم، کتاب بخوانم، بنویسم، بنویسم، بنویسم..... دوست دارم سنتور بزنم، دوست دارم، چیزی را خلق کنم، دلم می‌خواهد دوباره کنکور بدهم و رشته انسانی یا هنر شرکت کنم، دلم می‌خواهد شروع به کاری کنم و پیش بروم، دلم می‌خواهد در چیزی غرق شوم و ساعتها، روزها، ماه‌ها برایش وقت بگذارم، دلم می‌خواهد گرافیست شوم، دلم می‌خواهد انیمشن بسازم....

 

احساس می‌کنم، حالا که نوشتم، خیلی سبک‌تر شدم و شاید بتوانم ساده‌تر تصمیم بگیرم، باید فکرکنم و تصمیم بگیرم! آینده‌ای منتظر ِ من است! حسش می‌کنم!*

 

*چه ادبی شد :دی !!!

زهرا صالحی‌نیا